تبليغاتX
فریاد آرام
 

با تو دارد گفت و گو شوریده مستی،
مستم و دانم که هستم من
ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی!؟
                                                             ( اخوان عزیز )


ای که در سرنوشت همه چیز و همه کس داری بزرگ دستی
ای صاحب بی رقیب و شریک و یگانه این هستی
در این شب گران قدر رحمت و گشایش دروازه های هستیت
آیا گوش به زنگ ، زنگ زجه های بند بند این تن در بند هم هستی!؟

                                                                فریاد


+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 22:29
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|

به غربت غروب غریبت سلام یا غریب الغربا
به حرمت صفای وجودت سلام یا معین الضعفا
هوای خرسانی دل،هوای عشق تو است
سلام تر زدل بارانیم به تو ای قریب الغربا! *


امان از خاک گرد و فرزانه و ادیب و لطیف ! پرور خراسان و دل خراسانی من.
وقتی می گویم خراسان منظورم خراسان بزرگ است و خیل عظیم بزرگانش.
از رودکی و امیران فرهنگ پرور و وطن دوست سامانی گرفته تا ملک الشعرا بهار و اخوان ثالث یگانه اش! و بسیار بسیار کسان دیگر.

گفتم اخوان ثالث و امروز سالروز رهایی و آزادیش از بند تن بود.
اگر چه این روزها به معنی کامل کلمه دست و دلم به هیچ کاری و نوشته ای نمی رود اما بر خود واجب دانستم ادای دینی کرده باشم به این استاد و شاعر بزرگوار که در حکم شاگرد بی استعداد و مکتب ندیده اش به شمار می روم.
کسی که بواسطه او و اشعارش با شعر نو آشنا شدم و بعد در لذت آن غرق.
یادش گرامی.

و این روزها عجیب دلم هوای خراسان دارد.
هوای علی ابن موسی الرضا
هوای آینه کاری های حرم
هوای گنبد و صحن گوهرشاد
هوای طوس و دو گوهر آرامیده در آن
فردوسی و اخوان.

*ـ غریب ماییم نه علی ابن موسی. غریب و ساکن در غربت عتیق منم، با خود از خود بیگانه، نه او که میلیونها عاشق و مرید و نیازمند دارد که هر روز و شب به دیدارش می شتابند.
اگر غریبی آن است که از آن اوست این غریبی قسمت همه گان شود.

اما او قریب است. به که و چه من نمی دانم، فقط این را خوب می دانم که او قریب الغرباست، قریب الضعفاست، و قریب الفقراست.


+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 23:54
توسط فریاد موضوع: اجتماعی و سیاسی|
 

خدایش زنده نگاه دارد،استادی داشتیم که تمامی تاریخ تمدن غرب را مو به مو در بر داشت - می گویم در بر و نه از بر به این معنا که به تاریخ مسلط بود،ساعتها تاریخ می گفت و تحلیل می کرد بدون نگاه به جزوه ای یا کتابی - ایشان تکیه کلامی داشتند که چون صدای زنگ ناقوصی در گوش جانم مانده و اگر چه تلاش می کنم درستیش را باور نداشته باشم و این سخن استاد لطیفم را به حساب هشدار برای توجه دادن بیشتر مخاطب به عوامل انحطاط تمدنها و ملتها و فرهنگها تلقی کنم تا واقعیت، اما گاهی که به سیر وقایع دقیق می شوم می بینم متاسفانه این سخن چندان هم به دور از واقعیت نیست که :(( پیشرفت همیشه مقدر بشر نیست )).


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 2:39
توسط فریاد موضوع: اجتماعی و سیاسی|
به یاد می آورم در روزهای پس از وقایع 18 تیر که در بیشتر شهرهای بزرگ دانشجویان و مردم دست به تظاهرات اعتراضی زده بودند یکی از شعارهایی که مطرح می شد (( آزاد باید گردد این یا آن شخصیت )) وابسته به (( گروه های خاص )) بود. در آن روزها اگر حافظه ام درست یاری کند به گمانم آقای کدیور هم در زندان به سر می بردند.چه مشقت و خون دلی خوردیم تا بتوانیم جای گزین کنیم شعار (( زندانی سیاسی آزاد باید گردد )) را به جای کدیور آزاد باید گردد یا سرود (( ای ایران )) را در کنار سرود (( یار دبستانی من )).
اعتراف می کنم که نتوانستیم .اگرچه جمعیتی محدود همراه و هم آوازمان شدند اما دوستان و بزرگان (( تحکیمی مان )) بنا بر رعایت (( پاره ای مسائل تشکیلاتی و حزبی!! )) حاظر نبودند برای (( غیر خودی ها و دیگران )) ی که مانند ایشان و بزرگانشان (( فکر )) نمی کردند از خودشان و بهتر بگویم حتی از (( حرکتهای مردمی )) هزینه کنند که مبادا مرزهای (( خودی و نا خودی )) شکسته شود و در روز (( چانه زنی از بالا و فشار از پایین )) متهم به (( غیر خودی )) بودن شوند.

آن روزها سکوت کردیم و چون (( قطره ای در آن دریای خروشان )) در کنارشان بودیم تا در صفوف مان شکافی نیفتد، صدایمان هم به جایی نرسید چرا که چون امروز (( توان و بضاعتی )) نداشتیم و پشتمان به هیچ جایی و بزرگی بند نبود چه خودی و چه ناخودی به جز (( فکر و اندیشه مان )).لاجرم اگر مجالی می بود از پائین فشار می آوریم و تا ایشان در (( بالا )) چانه زنی کنند. 
از آن روزها نزدیک به یک دهه می گذرد و امروز تحولات بسیاری بوجود آمده مرزها و خط قرمزهای بسیاری شکسته شده بسیاری از خودی ها به جمع نا خودی ها پیوسته اند و همه سرود (( ای ایران )) می خوانند. حتی صدا و سیمای  (( حکومت ولایت فقیه )) جمهوری اسلامی ایران!!.
بسیاری از (( خیلی خودی )) های سالهای پیش هم امروز به جمع غیر خودی ها پیوسته اند.

هر چند هنوز بعضی بزرگانشان سعی می کنند مرزهای خودشان را با برخی دیگر از غیر خودی ها حفظ کنند و (( غیر خودی،خودی )) بمانند تا با (( غیر خودی های اساسا غیر خودی )) جمع نشوند.
همان ها که سالها تعرض به جان و مال و آبروشان روا و حلال بود چرا که از آبادی ایران می گفتند و آزادی و حقوق بشر برای تمام (( شهروندان ایرانی )) فارغ از هر رنگ و زبان و فرهنگ و نژاد و عقیده و آیین.
همان (( لیبرال های سکولار خائن و مزدور وابسته به امپریالیسم های مختلف )).

نمی خواهم (( نبش قبر )) کنم که به واقع دردی دوا نمی کند بلکه (( روایت تاریخ )) می کنم از خودی و ناخودی در این سرزمین مظلوم.
سالهاست به این نتیجه رسیده ام که در این کشور (( قرنهاست )) ما خودی و ناخودی داریم.
و حتی در میان خودی ها هم مراتب شهروندی متفاوتی حاکم است.شهروند درجه یک و دو و سه و...
و سالهاست که من در جستو جوی جایگاه و هویت خودم در این سلسله مراتب خودی و ناخودی و حقوق شهروندیم هستم.
وقتی به این موضوع فکر می کنم حس و حال خوش آیندی برایم ایجاد نمی شود.
گاهی فکر می کنم که ساکنم در (( غربتی عتیق )) و گاهی از آن بد تر (( زندانی وسیع )).

سالها پیش آرزو داشتم روزی بزرگان این سرزمین از میان انسانهایی باشند که بیش از هر چیز به ایران و ایرانی بیندیشند و آزادی و حقوق بشر و خود این گونه می اندیشیدم.
این روزها بیشتر به (( حق وحقوق وآزادی انسان به صرف انسان بودن )) می اندیشم فارغ از موضوع ملیت انسان.
بلند پروازی یا زیاده خواهیست یا شاید (( منطقی )) نباشد که آرزو کنم روزی بزرگان این مرز و بوم پیش از اندیشه برای ایران و ایرانی به نوع بشر و حق و حقوقش بپردازند.
آخر این روزها حقوق بشر پاسدار و متولی بسیار دارد حتی متولی از نوع اسلامی، خوشبختانه اسلام هم متولی زیاد دارد.از حکومت ولایی جمهوری اسلامی ایران!! گرفته تا خادمین وهابی حرمین شریفین یا حزب مترقی عدالت و توسعه ترکیه یا مبارزان جان برکف سلفی مسلکی چون بن لادن و القاعده یا جامع الاذهر در مصر و هزاران مفتی و فقیه و آیت الله و دکتر و سیاستمدار در جای جای جهان.
در ایران هم اسلام دکتر سروش و هزاران روشنفکر اسلامی دیگر را دارد که هم حزب دارند و هم دانشگاه و دستی بر قدرت و ثروت.
اما خود (( ایران و ایرانی )) است که امروز بسیار بی کس و کار و (( یتیم ))است.یتیم هم این روزها متولی دارد اما ایران و ایرانی ... بگذریم.

نمی دانم شاید این سالها و وقایع آن باعث شده (( بد بینی )) ذاتی من شود و خودم را بسیار غیر خودی احساس کنم که حتی این روزها هم نمی توانم با بعضی از غیر خودیهای جدید احساس نزدیکی کنم.
وقتی بعد از این همه ماجرا و داستان (( شفاف و روشن )) هنوز نوعی  (( عدم شفافیت و ابهام )) و (( حرکت در تاریکی !! )) را در گفتار و کردار بعضی ها می بینم، یاد ماجرای اختلاف بر سر (( لحاف ملا )) می افتم که طبق معمول به (( هزینه مردم )) دارد رتق و فتق می شود.شاید باز هم دارم تند روی می کنم و از منطق و اعتدال دور می شوم.
نمی دانم.
گمانم این نوشته استاد (( سعید حنایی کاشانی )) که خواندش مرا وادار به نوشتن این سطرها نمود به واقع نزدیکتر باشد.
خواهش می کنم آن را بخوانید.

http://www.fallosafah.org/index.php


+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 14:59
توسط فریاد موضوع: اجتماعی و سیاسی|

يک روز از عزت می گوييم
تبعه کشور دل بود
دل نوشته می نوشت
گل بود
در شبی تاريک! پر پر شد.

يک روز از اکبر مي گوييم
ساده بود و... بگذريم
در بند ، بند بند تنش را
قطره قطره آب کردند و
تمام شد.

ديروز از ندا گفتيم
جامه اش سبز،رويش سفيد،گلويش سرخ
رو سفيدمان کرد
ـ ما سيه رويان را ـ*
پرچمی شده برای آرمان.

امروز از سهراب مي گوييم
نو باوه ،نوجوان
آرزويش آزادی**، برای ايران
سينه اش در خاک است
زخم ضحاک بر آن.

خدایا،خدایا، خدایا
اینجا کجاست که به آن خو گرفته ایم
یارا،چه کرده ایم که چنین زخم خورده ایم
ما را چه می شود که چنین روزگار تلخ،
این درد سینه سوز ز بختک! گرفته ایم.

                                                        فریاد ۲۳ تیر ماه ۱۳۸۸ خورشیدی


*ـ رو سیاهی وصف حال نویسنده باشد که کاری نمی تواند که کند. نه وصف ملت شریف ایران که لیاقتشان باید که بیش از این باشد که هست و به قول عزیز توابی : اینجا که ایستاده ایم ، جای ما نیست.

**ـ وقتی این عکس را دیدیم ـ من و دل هر دو ـ نتوانستیم خاموش بمانیم برای این عزیز از دست رفته که تا چند روز پیش این گونه پاک و ساده نشسته بوده زیر نماد آزادی و آزادگیمان و امروز زیر تلی از خاک است،با آنکه امروز بسیار شلوغ بودم و دوستان و گرفتاریهای روزگار مجالی برای فکر کردن برایم نگذاشته ، دل گفت و من برایش نوشتم اگر پریشان است بر من ببخشید. یاد سهراب عزیز گرامی،روحش شاد.


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 11:30
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|
نه آرزويي براي ماندن.
نه پايي براي نماندن.
نه صداقتي براي عدل ديدن.
نه رفاقتي براي عشق ورزيدن.
نه فريادي،بر سر بيداد كشيدن.
نه رميدن و رهيدن و ((فردايي بهتر))* آفريدن.


نه حرفي براي گفتن.
نه مجالي براي شنفتن.
نه خيالي براي شكفتن.
نه سرودي براي زمزمه كردن.
نه سروري براي نغمه سرودن.
و نه حتي بهانه اي براي نبودن،
                                             مردن.

نه،ديگر براي گفتن حرفي نداريم.
يا حتي براي نگفتن.
گفتني ها را گفتيم و گفتند.
آنچه بود،شنيديم و شنفتند.
اما دريغ و درد و صد افسوس.
رفع اتش مان را،به ((سراب))** هم نپذيرفتند.


نه برزخ،اينجا قيامت است.
نه اميدي به توان پدر.
نه اميدي به مهر مادر.
نه اميدي به عشق دلبر.
چه رسد كه اميد به دست دوستي ياور.
داغ سرب و باتوم است بر سر.


نا گه چه زود به اتمام مي رسيم.
ما نسل از اساس سوخته و سخت بي اثر.
در هجمه ها و  بند چو ضحاك بي وطن.
دستش به خون و مغز جوانان بي كفن.
هر دم به يك لباس.
سرخ و سياه و زرد و شايد كه سبز رنگ.

به اضطراب درون نگاهم نگاه كن.
ز من فقط مانده به چشمهايم اثر.
به تل خاكستر.
در او چه ميبيني!؟
تمام دار و ندارم براي روز دگر.
يك چشم به آزادي،يك چشم به راه وطن.

                                                      فرياد 1 تير ماه 1388 خورشيدي


 

*ـ دوست مجازي عزيزي دارم جايي برايم نوشته بود كه در زمان شناسی روشهایم تردید وجود دارد شاید منظورش این بوده که هر کاری را در وقتش باید انجام بدهم که نمی دهم.سعی می کنم وقت شناس تر باشم برای ساختن فردایی بهتر.
دوست حقيقيی هم دارم.كه گه گاه اين دل نوشته ها را در محل کارم برايش مي خوانم به شوخي مي گفت كه من نمي دانم تو كي وقت مي كني اين خط خطي ها را سر هم كني .به واقع راست مي گوید ، وقتي كلمات بر دلم مي آيند گاهي دو سه روز طول مي كشد تا خط خطي ها را مرتب كنم تا قابل تحمل شوند ، دو سه روز هم طول مي كشد تا وقت كنم براي تايپ و ...

**ـ از توضیح این سراب هم بگذریم. هر چند به سراب هم راضی نیستند رفع اتش مان را برای رسیدن به عدالت و آزادی.


+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 20:48
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|

در بیستم دی ماه 1387 در مطلبی نوشتم :
(( فقط یک مطلب می مونه و آنهم وضعیت این بنده خدا شیخ اصلاحات با این همه فداکاری و شجاعتش که در آخرین لحظات هم اعلام کرد اگر خاتمی بیاید کنار می رود با توجه به آن همه بازی هایی که آقای خاتمی و اطرافیانشان برای این پیر مرد در آوردند باز هم آقای خاتمی از مهندس موسوی حمایت می کند و معلوم نیست شیخ این بار هم باید به نفع مهندس کنار برود تا آرائ اصلاح طلبان شکسته نشود !؟ ))

http://faryadaram.blogfa.com/post-62.aspx

گویا شیخ اصلاحات در ساعات آینده خبر خوشی برای اصلاح طلبان خواهد داشت.
پیشاپیش تبریک می گویم به همه دوستداران و هواداران و امیدواران به اصلاحات و اصلاح طلبان.
و تبریکی خواص تر برای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی!!!*
و آن چند نفری!!! که شیخ اصلاحات در مناظره اش با میر اصلاحات به نقش و نفوذشان بر جریان چپ و اصلاحات اشاره نمودند و میر را از ایشان بر هذر داشتند.
آن بزرگ نو اندیشان و روشنفکران عرصه دین و سیاست و اجتماع و اقتصاد و هنر و ... از ازل تا ابد!
و آن ... باز هم بگذریم.

 

* - روایتی است که می گویند کاپولا در ساختن فیلم پدر خوانده برای بزرگ نمایی از قدرت مافیا از ایشان مبالغی دریافت کرده یا شاید غیر مستقیم سایر دست اندر کاران فیلم به چنین وادی افتاده اند.در مورد صحت و درستی این روایت یا افسانه بودنش مطلبی نمی دانم اما این واقعیتی است که فیلم پدر خوانده برای مافیا مفید تر بوده تا زیان بخش.امیدوارم مطالب و نوشته های من برای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی حکم این داستان را نداشته باشد، باور کنید من پولی از ایشان نگرفته ام که بزرگشان کنم. پدر کشتگی هم با ایشان ندارم.فقط تلاشم در این جهت است که دوستان را با وجود و ماهیت چنین تشکیلات شبهه مافیایی در عرصه قدرت در ایران آشنا کنم. سازمانی متشکل از تعدادی افراد با دانش ناقص ! اما برخوردار از رانتهای فراوان قدرت خصوصا در حوزه آموزش و پرورش و دانشگاه های کشور. شدیدا انحصار طلب و خود بزرگ بین. که سر منشا بسیاری از مشکلات و انحرافات در سیاست و کشورداری رجال سیاسی ناشی از اعمال نفوذ ایشان است.افرادی که دنیای کوتوله ها را به ملت ایران تحمیل کردند و در ان احساس قد بلندی می کنند.و من بیشتر در عجبم چرا خواص و دست اندر کاران عرصه سیاست در کشور ما و حتی بعضی دوستان خوش فکر گرفتار بازی سازیها و جریان سازیهای این عده قلیل می شوند. اعتراف می کنم  در چگونگی رمز ماندگاری ! و موفقیتهای ایشان علارقم مشخص بودن سابقه و منش و سلیقه شان مانده ام.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 14:26
توسط فریاد موضوع: اجتماعی و سیاسی|
درون اتاقم،
من و تو تنهاییم.
به روی زمین من،
نشسته به ظرف زمان.
به روی سقف مکان تو،
فارغ از دو جهان.
و هر دو مشغولیم
سخت در تنیدن مان.
و من به افکارم،
تو نیز به آب دهان.
و می تنیم دو جهان.

به تارهایم اسیرم،
یعنی مرگ.
به تارهای تو اسیرند اما دگران،
و این برای تو یعنی زندگی و حیات.

به سقف نگاه می کنم
انگار،
تو نیستی،رفتی.
نشسته ای شاید به خوان یک رقصان!
اسیر به تارهایت نمودیش حیران!
دوباره تنهاییم!
من و اتاق و زمان و مکان و چشمهای نگران.
                                               
                                                      فریاد 20اردیبهشت 1388 خورشیدی

 

پی نوشت اول.این روزها خیلی مشغولم و بزرگترین مشغولیتم اینکه با وجود این همه مطالب و موضوع برای پرداختن به آن،دست و دلم به نوشتن نمی رود.

پی نوشت دوم.دیشب و امروز فرصتی برای فکر کردن پیدا کردم که امیدوارم دیگر چنین فرصتی نیابم.

پی نوشت سوم.خیلی دوست داشتم در این روزها برای مسعود و نیلوفر لقمان هم مطلبی می نوشتم.آرزو می کنم هر چه زود تر شادی به خانه دلشان بازگردد و دیگر از آن بیرون نشود.هنگامی که این دل نوشته را می نوشتم گه گاه به یاد مسعود عزیز و تنهایش می افتادم کاش می بود و می خواند این سطور را،شاید خودش می توانست قسمت هایی از این نوشته را ربط دهد به ماجرایش و ... 


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:1
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|

روزنامک نام مجله اینترنتی است بسیار وزین و پر محتوا که توسط دوستانی فرهیخته و وطن دوست اداره می شود
از خواندن مطالب مندرج در آن بهره ها برده ام و دوستانی بسیار اندیشمند در آن یافته ام
مدتی چند مطالب بسیار جالب توجه ای در قالب گفتو گو توسط دوست اندیشمندم جناب لقمان با استاد میر فطرس در این تار نما و بعضا تعدادی از سایتهای خبری منتشر شد پیرامون کتاب ارزشمند دکتر میرفطرس با نام (( آسیب شناسی یک شکست )) در مورد وقایع 28 مرداد سال 32 و عملکرد مرحوم دکتر مصدق.

http://rouznamak.blogfa.com/post-489.aspx

مطالب و نظریاتی بسیار خواندنی و روشن گر و آموزنده.
در خوانش مطالب این گفتو گو ها گه گاه پرسشهایی در ذهنم ایجاد می شد که با دوست گرامیم جناب لقمان مطرح می کردم .امکان ارتباط با دکتر میر فطرس برایم ممکن نشد و شاید به دلیل گرفتاریهای فراوانم تلاشی هم در این باب ننمودم.
گفتو گوی اخیر جناب لقمان و استاد میر فطرس سوالهای ذهنم را بیشتر و انگیزه ای برای نگارش چند سطری غیر حرفه ای و دوستانه را در من ایجاد کرد.
قسمتی از دغدغه هایم را به رشته تحریر در آوردم و در یاد داشتهای روزنامک قرار دادم که چنانچه امکان درجش فراهم شد و فراغتی هم برای من. ادامه نظرات و پرسشهایم را برای دوستانم و شاید استاد میر فطرس ارئه کنم که شاید ایشان کمکی در رفع شبهه ها و پاسخی بر پرسشهایم ارائه کنند.
با کمال خوشبختی مشاهده نمودم دوستان روزنامکیم با تمام مشکلات و محضوریتهاشان که کاملا به آن اشراف دارم و با توجه به این مطلب که شاید قسمتی از نوشته هایم مورد قبول ایشان نباشد اجازه انتشار آنها را در یاد داشتهای روزنامک داده اند با اندکی جرح و تعدیل و ممیزی از باب پرهیز از ایجاد ناراحتی در بین برخی دوستان مشترک.*

از آنجایی که هم دغدغه ایشان را درک می کنم و هم بر این نظرم که جرح و تعدیل و ممیزی در هر نوشته و اثر خواه از طرف صاحب اثر یا دیگران اگر چه در نهایت ظرافت و حفظ امانت داری به مفهوم مورد نظر انجام شود باز هم نوعی خدشه در بیان مطلب ایجاد می کند که در خوش بینانه ترین حالت شاید نتوان به تمام زوایای مورد نظر نویسنده پی برد - و چه بسا در پاره ای موارد اساسا موجب تغییر در نظر و بیان نویسنده شود از آن نوع ممیزی ها که در عرصه کتاب و فیلم در کشورمان با آن دست به گریبانیم -اصل نوشته ام را بدون حذفیاتش در وبلاگم قرار می دهم و اگر فرصتی بدست آمد ادامه نوشته هایم را در مورد گفتو گو ها و نظریات جناب میر فطرس به آن اضافه خواهم کرد.**

 

*-پس از قرار دادن این پست با اجازه دوستان روزنامکیم در وبلاگ، دوست عزیزم جناب لقمان توضیحی ارسال نمودند مبنی بر این که ایشان هیج جرح و تعدیلی در یاد داشتهایم اعمال ننموده اند و گویا این امر ناشی از پاره ای اشکالات فنی بلاگفا بوده متن یاد داشت دوست عزیزم را در یاد داشتهای نظر خواهی این پست می گذارم و به داشتن چنین دوستان فرهیخته ای بر خود می بالم.

**-  بارها در نوشته هایم وعده ادامه دادن نوشته هایم را داده ام و اکنون که به گذشته نگاه می کنم از اینکه پایبند بر وعده ام نبوده ام احساس شرم می کنم امید وارم این بار آن تکرار ، تکرار نشود.
پیشاپیش از کم و کاستی یا اشتباهات نگارشی نوشته ام عذر خواهم که طبق معمول بداهه نویسی است که در وادی اندیشه و نظر کاری پسندیده نیست.راهنمایی های شما را به گوش جان پذیرایم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 17:44
توسط فریاد موضوع: اجتماعی و سیاسی|
تقدیم به بهار!
باشد که همیشه برایم جاودانه باشد و بی بار و برگیم را به بوستان همیشه سبز دلش بپوشاند.



جاری شدم آرام چون یک رود
بر بستر خاک دل صافت
ـ باران عشق،فصل بهار جاودانه ـ
از لابلای آن تن پاکت
آن مرمرین لاجوردی نقش رگ بر آن
آن سخت زیبا کو هها و صخره های عرصه ایمان
آن دشتها و دره های بکر و نا کشته از آگاهی
آن جایگاه و بار گاه سینه ات،سرچشمه دایتی
آن هفت شهر عشق نا مکشوف و نادیده
آن شهد شیرینی که از لبهات جوشیده

چون چشمه ای متروک
جوشیدم و احیا شدم
جاری شدم چون زنده رود
آمو شدم ،دریا شدم

سیمرغ کوه قاف یا عنقا به جابلقا شدم
بحر بخارای دلت سنگفرش زیر پا شدم
بر پشت دستان تو من،چون بوسه ای پیدا شدم
یا چون پلنگی بندی چشمان ان شوکا شدم

بر آسمان چشم تو خورشید پشت ماه شدم
بر شاخسار گیسوت چون مرغ بی پروا شدم
از جام لبریز لبت چون مست بی فردا شدم
بر باغ و بستان دلت چون باغبان پیدا شدم

عاشق بودم
شیدا شدم
رسوا بودم
رسوا تر از رسوا شدم
در شط مواج تو من مستغرق الکبرا شدم

                                               فریاد بهار 1388 خورشیدی
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 10:53
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|

faryadaram

فریاد

faryadaram

http://faryadaram.blogfa.com

فریاد آرام

فریاد آرام

فریاد آرام

از من نپرسیدچه کسی هستم.
و از من نخواهید همان کس باقی بمانم.
(میشل فوکو)

اگرچه این جمله فوکو را دوست دارم و با تمام وجود،احساس و لمسش!! کرده ام.
اما
دوست دار و وامدار مدرنیزم و آورده هایش هستم،خوب یا بد.
و
نه سیاست مدارم ،نه شاعر،
سعی می کنم انسان باشم.
انسانی عاشق نوع بشر و وطنم.
و شاید اگر فرصتی بود سایر خواستنیهای انسانی!


دوستان عزیز
در صورت تمایل به تبادل لینک من را در جریان بگذارید.
خوشحال می شوم.


سیاست نوشته های یک نیمه شاعر

فریاد آرام

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog