سیاست نوشته های یک نیمه شاعر
با اجازه معشوق اول و آخر که آنقدر بزرگوار و مهربان است که چشم می پوشد بر خواستنهای انسانیمان!!!
و تقديم به سهراب.
صدا کن مرا دوست، صدای تو زيبا ترين نغمه روزگار است، صدا کن مرا در ميان کلامت،نگاهت، صدا کن مرا دوست، صدا کن مرا نازنين، بلی من پلنگم، فریاد ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۷
تقدیم به همه هموطنان آذری زبانم در هر کجای دنیا که هستن .
*امير خيز نام محله که ستار خان سردار ملی از آنجا مبارزه بر ضد استبداد محمد علی شاهی را آغاز کرد.و مرحوم کسروی چه زيبا اشاره کرد که در حالی که تمام ايران در سياهی و خاموشی و سکوت بود نوری از امير خيز برخواست و روشنايی بخشمان شد. امشب ده شب از ساختن این وبلاگ میگذره.
و چه ده شب طولانی بود این انتظار،که بتونم زودتر بیام میان هموطنام تا ببینم میتونم مخاطبی برای حرفام پیدا کنم یا هنوز خوامم. دوران کودکیم شیرین ترین روزگار عمرم بود و هست.هیچی نمی فهمیدم و شاد و خرم می دویدم و از در و دیوار بالا میرفتم و بازی میکردم.دنیا مال من بود،یک دوچرخه کوچک،چند تا تیله و یک تفنگ که با یک تیکه چوب خودم درست کرده بودم. اما نوجوانی کمی متفاوت بود،شده بودم خوره کتاب.هر چی دستم می رسید می خوندم،باید اعتراف کنم اون موقع بیشتر کتاب می خوندم تا حالا.میدونم وحشتناکه اما چه می شه کرد واقعیته.همون موقع بود که حرفهای گنده تر از دهان زدنم شروع شد.رفته بودم تو خودم ،با هم سن و سال هام بازی نمی کردم و البته کارا های اونا را هم نمی کردم.اما تا دلتون بخواد تفکرات و نظریات عجیب و غریب داشتم،یک بازی خطرناک هم داشتم که تغییر دادن بعضی چیزها در خیالاتم بود.جرات نمی کنم بگم به چه چیزای فکر می کردم .می ترسم جنگ جهانی سوم شروع بشه!اما باور کنید تفکرات و نظریاتم بیشتر شبیه تفکرات گاندی و ماندلا بود نه هیتلر و استالین.اما خوب ابزار و وسیله رسیدن به اونا همون ابزار و وسائل هیتلر و استالین بود.نمی دونم شاید هیتلر و استالین هم آدمای خوبی بودن و تفکرات و اهداف خوبی داشتن اما ابزار و وسایلشون مناسب نبوده!!! اما باور کنید حالا دیگه مثل اون موقع ها فکر نمی کنم .قسم می خورم،به تمام مقدسات .باور کنید خیلی فرق کردم،شاید بزرگ شدم! آخرای دبیرستان و اوایل دانشگاه اوضام بدتر شد.اون موقع زیاد فکر می کردم.شاید بگین فکر کردن که بد نیست.الان توضیح میدم ،مشکل من این بود که بیشتر از اینکه بخونم فکر می کردم و بجای اینکه بخونم و فکر کنم ،فکر می کردم و می خوندم.مثلا در مورد مفاهیمی مانند اسلام ،دمکراسی،آزادی،لیبرالیسم و...چند تا کتاب و مقاله که می خوندم فکر می کردم مطلب را گرفتم .می نشستم به فکر کردن و تجزیه و تحلیل کردن و سبک و سنگین کردن درستی و نادرستی اونا.جالب این بود هر کسی هم با من صحبت می کرد فکر می کرد من هزار تا کتاب خوندم ،در حالی که نخونده بودم. من فقط اونقدری می خوندم که فکر می کردم مطلب را گرفتم .و در عجب بودم از بعضی افراد و همکلاسیهام که صدها کتاب می خوندن اما به نظر من هیچی نمی فهمیدن .امروز داشتم تو روزنامه دنیای اقتصاد یک نقل قول می خوندم از انگلیسیها به این مضمون: ((دانش ناقص، خطرناک است)) هنوز هم نمی دونم دانش من ناقص هست یا دانش اونا!؟!؟ تنها مطلبی که کمی امیدوارم می کنه اینه که استادام از من راضی بودن ،فکر کنم راه را درست می رفتم!هم اینجا باید یک عرض ارادت خدمتشون اظهار کنم،بیچاره ها خیلی به خودشون زحمت می دادن تا مسائلی که الان برام از بدیهیات زندگی هست به من بقبولانند و بفهمونند باورهای غلطم را که فکر می کردم وحی منزلند! درس و دانشگاه که تموم شد ــ بنا به دلائلی مایل به ادامه تحصیل نبودم ــ تراژدی زندگی من هم شروع شد.خلاصه بگم به تنها چیزی که تا اون موقع فکر نمی کردم این بود که یک روز سر از بازار در بیارم.اونم نه بازاری که تنها جرمش دروغ و کلک و حسابگری و مال اندوزی بود ،بلکه بازاری که دستش در جنایت بزرگتری درگیر بود!!! اما چرخ روزگار بعد از چند سال سرگردونی منو انداخت وسط بازار. حالا نه من به درد بازار می خورم ،نه بازار به درد من .دارم دست و پا می زنم.اما این دست و پا زدن یک فایده داشت،اینکه فهمیدم همه بازاریها آدمای بدی نیستن و میانشان میشه انسانهای وارسته هم پیداکرد.حالا دیگه اون نگاه قدیم را به بازار ندارم. قدیم ترا تو دوران دانشگاه شصتم خبر دار شده بود که ممکنه اون چیزی که امروز فکر می کنم کاملا درسته ،بعدها بفهمم درست نبوده و برعکس.به همین خاطر تو نوشتن و اظهار نظر کردن کمی محتاط بودم .نه اینکه بترسم ،نه اتفاقا از هیچ کس و هیچ چیز نمی ترسم .نهایتش مردنه ،الان هم با مرده فرقی ندارم،چون زندگیم با اون چیزی که از زندگی می دونم خیلی فاصله داره .اما موضوع اینه که می ترسم حرفی بزنم یا روی نظری پا فشاری کنم و از زندگی و آبروم هزینه که بعدها پی ببرم اشتباه بوده و هیچ ارزشی نداشته! از این رو بود که با خودم قرار گذاشتم ــ اون موقع ۲۱ یا ۲۲ سالم بود ــ تا چهل سالم نشده هیچ صحبتی و نظری ندم،بعد از ۶۰ یا ۶۵ سالگی هم دیگه اظهار نظر نکنم و باز نشسته بشم!آخه همون موقع در اثر تجربیات و مطالعاتم! به این نتیجه رسیده بودم انسان تا ۳۵ یا ۴۰ سالگی هر چقدر هم دانا و عالم باشه باز هم خامه و از پختگی و تجربه و اعتدال محروم .بالای ۶۵ سال هم که یواش یواش مخش از کار می افتد و فسیل میشه ،باید بره استراحت و نهایتش راهنمایی و مشاوره بده. البته اون موقع قرار بود درس بخونیم و مبارزه کنیم و لیدر بشیم و سری تو سرا در بیاریم!!! اما حالا که هیچی نشدیم و فعلا شاگرد حجره حاجی و نهایتش یک حجره دار.فکر کنم بشه کمی تعدیل کرد .راستیتش می ترسم به ۴۰ سالگی نرسیده غزل خداحافظی را بخونم و شما عزیزان را از نظریاتم محروم.حالا چند سال مونده به چهل سالگی ،عیبی نداره قرار نیست که وکیل یا وزیر بشم. اما هنوزم سر حرفم هستم و معتقدم کار مدیریتی در رده های بالای سیاسی ،اقتصادی ،فرهنگی و ... در گشورها باید در اختیار افراد آگاه و وارد به امور بین سن چهل سالگی تا شصت سالگی قرار بگیره وگرنه ... نمونش همین انقلاب خودمون که یک طرف یک مشت جوان و بعضا بچه های تازه به دوران رسیده و نا آشنا به هیچ چیز!!!ــ یعنی هیچی بلد نبودن حتی در رشته خودشون هم بعضا فارق از تحصیل نشده بودن و بگذریم که بعضی هاشون هم اصلا ...ــ یک طرف هم ... نتیجش هم همینه که می بینید! بگذریم !!! حالا فهمیدین چرا می گم از من نپرسید چه کسی هستم و نخواهید همون کس باقی بمونم !؟!؟! بسترم
صدف خالی یک تنهایی آست. و تو چون مروارید گردن آویز کسان دگری ... (هوشنگ ابتهاج) روزگارم تیره آسمان چشمم نمناک است، ابر بر آن حاکم. در گلو بغض نشسته ،سنگین تاب فریادم نیست از می تلخ نجاتی خواهم!؟ زیر لب زمزمه ها میکنم از صبح به شب، شب به صبح. :(( بسترم صدف خالی یک تنهایی ست.)) و تو ای مروارید، و تو ای مرواریدی که چو من تنهایی کاشکی، گردن آویز کسان دگری می بودی! فریاد ۲۸ اسفند ۱۳۸۶ همه هموطنام را دوست دارم دیوانه وار و اصولا همه ابنا بشر را.به جز جنایت کارا و خائنین. و بنالیم مجدد ز شهر تهران. فریاد تهران ۱۱ فروردین ۱۳۸۷ پیش در آمد
این روزها درد و اندوه برای ایران و ایرانی بسیار است! اما این حقیر ،در این بازی تلخ روزگار مانده ام در میان دوستان و عزیزانم. بند اول.ایران بزرگ کجاست!؟ایرانیان کیانند!؟ تقدیم به دل سوخته تمام کشاورزان وطنم.
دیروز یقینا نان مان حلال بود ، امروز از صدقه سر دولت (.....)حتما حلال تر!! ببار ای نم نم باران. ببار ای ابر رحمت، بر زمین سوخته محصول. اگر سیراب نتوانی، نوازش کن تو خاک تشنه را هم اندکی مرطوب. اگر دیگر برای ساق گندم،خوشه جو سود ناداری برای لاله های سرخ وکنگر ها ،ببار ای ابر بارانی. که یادت را زخاطر نابرد صحرا. اگر محصول ما امسال نیمش برف و نیمش بارش بی موقعت بر باد داد و داد . ولیکن تو بر این حکمت، بر این خوان تهی و دست خالی مان ببار و گریه کن بسیار. ببار ای ابر بارانی ببار ای نم نم باران . فریاد ۲۶ فروردین ۱۳۸۷ تقدیم
به چشمان معصوم دخترکان از دست رفته! خاک پاک. نفرین ابدی بر مسببینش!
فریاد ۵ اردیبهشت ۱۳۸۷ پاره هایی از تنم ، افتاده در جهان
هر یکی به یکطرف،دور مانده از کیان هر کدامشان سرند،هر کدامشان روان هر کدامشان دلند،هر کدامشان جهان سرو قامت و سترگ ،ایستاده اند چو جان در میان دشمنان ، در میان بد زمان! هر کدام شهر من ،هر کدام عشق من چون سرشته شد گلم، از لطا فت زبان قند قند پارسی، لعل لعل بد،خشان ای بخارا ی ما ، ای سمرقند جان ای هرات عزیز،ای دوشنبه *جوان زنده باد نامتان ، زنده باد یادتان. فریاد ۷ اردیبهشت ۱۳۸۷ تقدیم
به وجودی که بیش از هر وجودی دوستش دارم. و تاوان این دوستی،از دست دادن بسیار دوست داشتنی ها بود.مادی و معنوی. و تقدیم به عزیزانی که در این دوست داشتن استوار ترم کردند. خیانت کرده بودم من به او یک چند! در سودای سودایی. ولیکن او چو یک مادر، مرا بخشید و در آغوش گرمش جای داد اکنون. ــ و چشمش بر خطایم بست ــ چون محبوبهءمجنون. دوباره مست گشتم من ز عطر و بوی آن معشوق. دوباره زنده گشتم من چو عنقا یا که یک ققنوس. دوباره عشق بازی،لب به لب بودن کنار یار دل پاکم قدمگاه صفای پاک او باشد فریاد ۳۱فروردین۱۳۸۷ |