تبليغاتX
فریاد آرام
با اجازه معشوق اول و آخر که آنقدر بزرگوار و مهربان است که چشم می پوشد بر خواستنهای انسانیمان!!!

و تقديم به سهراب.

 

 

صدا کن مرا دوست،
                          ای نازنين،
                                  ای قشنگم.

صدای تو زيبا ترين نغمه روزگار است،
که در گوش آفاق و انفس بپيچد.
گوارا ترين شربت آسمان است،
که در کام تلخم ،چو آب حيات است.
                           آب حيات هست!؟

صدا کن مرا در ميان کلامت،نگاهت،
که من چون اثيری، اسير کلامت،
          و چون بی نوايان ،
                            گدای نگاهت.
                          دچارم به نازت !!
                           نگاهم به راهت.

صدا کن مرا دوست،
                                ای نازنينم.
صدايت برايم چو ماه پلنگ است،
نه آن ماه مغرور و قاتل،
که آن ماه محبوب و در پنجه هايم.
ــ‌تو در پنجه هايم
      و من هم اسيری به بند 
                               نگاه قشنگت ــ

صدا کن مرا نازنين،
                             ای تو ماه قشنگم.
که من آن پلنگم،
که چون پنجه تيز بر تيره شب ها ببندم،
چو سلطان پرواز در نيلی آسمانت،
شوم من عقاب پر کهکشانت،
کشانم تو را نرم،من زير بالم،
و آنگاه بينی تو خود را ميان دو چنگم!!

بلی من پلنگم،
          ولی آن پلنگی،
          که هم بال دارد پر از مهر،
           و هم چنگ و دندان جبار قاتل!!
چرا!؟
           چون که من هم ،عقاب پلنگم.

                                                     فریاد ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۷


+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:13
توسط فریاد موضوع: |
 

تقدیم به همه هموطنان آذری زبانم در هر کجای دنیا که هستن .
بو یژه هموطنان تبریزیم .
یاد مجاهدین تبریز و محله امیر خیز برای تا ابد در خاطر ایرانیان جاویدان می ماند. 


تبريز شهر عشق و صفا و صميميت
شهر غرور ، عظمت مردان سر بلند
شهری عزيز ، مو طن آزاد گان ترک
سردار جان به کف،ابر مرد سر بلند
سالار در رکاب ، چو هارون يد کليم
سردار را برادر و يک سا يه ای بلند
خيل عظيم مردم اين شهرجان فشان
در پشت شان چو  سلسله کوهان سربلند
آزاده  بوده اند و آزاده  بخش مان
اين مردم عزيز ، به ايران سربلند
مشروطه مان که يکان ناب گوهری ست
بخشيده اند دوباره ،چه شهيدان سربلند
بر نام کوچه ها و خيابان و شهر ها
بايد که گذارند ، امير خيز *سر بلند
فرياد چه گويد به تو ،تبريز ای عزيز
کوچک بود کلامم و جای تو بس بلند.
                                                     فرياد ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۷

*امير خيز نام محله که ستار خان سردار ملی از آنجا مبارزه بر ضد استبداد محمد علی شاهی را آغاز کرد.و مرحوم کسروی چه زيبا اشاره کرد که در حالی که تمام ايران در سياهی و خاموشی و سکوت بود نوری از امير خيز برخواست و روشنايی بخشمان شد.


+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:12
توسط فریاد موضوع: |
امشب ده شب از ساختن این وبلاگ میگذره.

و چه ده شب طولانی بود این انتظار،که بتونم زودتر بیام میان هموطنام تا ببینم میتونم مخاطبی برای حرفام پیدا کنم یا هنوز خوامم.

دوران کودکیم شیرین ترین روزگار عمرم بود و هست.هیچی نمی فهمیدم و شاد و خرم می دویدم و از در و دیوار بالا میرفتم و بازی میکردم.دنیا مال من بود،یک دوچرخه کوچک،چند تا تیله و یک تفنگ که با یک تیکه چوب خودم درست کرده بودم.

اما نوجوانی کمی متفاوت بود،شده بودم خوره کتاب.هر چی دستم می رسید می خوندم،باید اعتراف کنم اون موقع بیشتر کتاب می خوندم تا حالا.میدونم وحشتناکه اما چه می شه کرد واقعیته.همون موقع بود که حرفهای گنده تر از دهان زدنم شروع شد.رفته بودم تو خودم ،با هم سن و سال هام بازی نمی کردم و البته کارا های اونا را هم نمی کردم.اما تا دلتون بخواد تفکرات و نظریات عجیب و غریب داشتم،یک بازی خطرناک هم داشتم که تغییر دادن بعضی چیزها در خیالاتم بود.جرات نمی کنم بگم به چه چیزای فکر می کردم .می ترسم جنگ جهانی سوم شروع بشه!اما باور کنید تفکرات و نظریاتم بیشتر شبیه تفکرات گاندی و ماندلا بود نه هیتلر و استالین.اما خوب ابزار و وسیله رسیدن به اونا همون ابزار و وسائل هیتلر و استالین بود.نمی دونم شاید هیتلر و استالین هم آدمای خوبی بودن و تفکرات و اهداف خوبی داشتن اما ابزار و وسایلشون مناسب نبوده!!!

اما باور کنید حالا دیگه مثل اون موقع ها فکر نمی کنم .قسم می خورم،به تمام مقدسات .باور کنید خیلی فرق کردم،شاید بزرگ شدم!

آخرای دبیرستان و اوایل دانشگاه اوضام بدتر شد.اون موقع زیاد فکر می کردم.شاید بگین فکر کردن که بد نیست.الان توضیح میدم ،مشکل من این بود که بیشتر از اینکه بخونم فکر می کردم و بجای اینکه بخونم و فکر کنم ،فکر می کردم و می خوندم.مثلا در مورد مفاهیمی مانند اسلام ،دمکراسی،آزادی،لیبرالیسم و...چند تا کتاب و مقاله که می خوندم فکر می کردم مطلب را گرفتم .می نشستم به فکر کردن و تجزیه و تحلیل کردن و سبک و سنگین کردن درستی و نادرستی اونا.جالب این بود هر کسی هم با من صحبت می کرد فکر می کرد من هزار تا کتاب خوندم ،در حالی که نخونده بودم.

من فقط اونقدری می خوندم که فکر می کردم مطلب را گرفتم .و در عجب بودم از بعضی افراد و همکلاسیهام که صدها کتاب می خوندن اما به نظر من هیچی نمی فهمیدن .امروز داشتم تو روزنامه دنیای اقتصاد یک نقل قول می خوندم از انگلیسیها به این مضمون:

((دانش ناقص، خطرناک است))

هنوز هم نمی دونم دانش من ناقص هست یا دانش اونا!؟!؟

تنها مطلبی که کمی امیدوارم می کنه اینه که استادام از من راضی بودن ،فکر کنم راه را درست می رفتم!هم اینجا باید یک عرض ارادت خدمتشون اظهار کنم،بیچاره ها خیلی به خودشون زحمت می دادن تا مسائلی که الان برام از بدیهیات زندگی هست به من بقبولانند و بفهمونند باورهای غلطم را که فکر می کردم وحی منزلند!

درس و دانشگاه که تموم شد ــ بنا به دلائلی مایل به ادامه تحصیل نبودم ــ تراژدی زندگی من هم شروع شد.خلاصه بگم به تنها چیزی که تا اون موقع فکر نمی کردم این بود که یک روز سر از بازار در بیارم.اونم نه بازاری که تنها جرمش دروغ و کلک و حسابگری و مال اندوزی بود ،بلکه بازاری که دستش در جنایت بزرگتری درگیر بود!!!

اما چرخ روزگار بعد از چند سال سرگردونی منو انداخت وسط بازار.

حالا نه من به درد بازار می خورم ،نه بازار به درد من .دارم دست و پا می زنم.اما این دست و پا زدن یک فایده داشت،اینکه فهمیدم همه بازاریها آدمای بدی نیستن و میانشان میشه انسانهای وارسته هم پیداکرد.حالا دیگه اون نگاه قدیم را به بازار ندارم.

قدیم ترا تو دوران دانشگاه شصتم خبر دار شده بود که ممکنه اون چیزی که امروز فکر می کنم کاملا درسته ،بعدها بفهمم درست نبوده و برعکس.به همین خاطر تو نوشتن و اظهار نظر کردن کمی محتاط بودم .نه اینکه بترسم ،نه اتفاقا از هیچ کس و هیچ چیز نمی ترسم .نهایتش مردنه ،الان هم با مرده فرقی ندارم،چون زندگیم با اون چیزی که از زندگی می دونم خیلی فاصله داره .اما موضوع اینه که می ترسم حرفی بزنم یا روی نظری پا فشاری کنم و از زندگی و آبروم هزینه که بعدها پی ببرم اشتباه بوده و هیچ ارزشی نداشته!

از این رو بود که با خودم قرار گذاشتم ــ اون موقع ۲۱ یا ۲۲ سالم بود ــ تا چهل سالم نشده هیچ صحبتی و نظری ندم،بعد از ۶۰ یا ۶۵ سالگی هم دیگه اظهار نظر نکنم و باز نشسته بشم!آخه همون موقع در اثر تجربیات و مطالعاتم! به این نتیجه رسیده بودم انسان تا ۳۵ یا ۴۰ سالگی هر چقدر هم دانا و عالم باشه باز هم خامه و از پختگی و تجربه و اعتدال محروم .بالای ۶۵ سال هم که یواش یواش مخش از کار می افتد و فسیل میشه ،باید بره استراحت و نهایتش راهنمایی و مشاوره بده.

البته اون موقع قرار بود درس بخونیم و مبارزه کنیم و لیدر بشیم و سری تو سرا در بیاریم!!!

اما حالا که هیچی نشدیم و فعلا شاگرد حجره حاجی و نهایتش یک حجره دار.فکر کنم بشه کمی تعدیل کرد .راستیتش می ترسم به ۴۰ سالگی نرسیده غزل خداحافظی را بخونم و شما عزیزان را از نظریاتم محروم.حالا چند سال مونده به چهل سالگی ،عیبی نداره قرار نیست که وکیل یا وزیر بشم.

اما هنوزم سر حرفم هستم و معتقدم کار مدیریتی در رده های بالای سیاسی ،اقتصادی ،فرهنگی و ... در گشورها باید در اختیار افراد آگاه و وارد به امور بین سن چهل سالگی تا شصت سالگی قرار بگیره وگرنه ...

نمونش همین انقلاب خودمون که یک طرف یک مشت جوان و بعضا بچه های تازه به دوران رسیده و نا آشنا به هیچ چیز!!!ــ یعنی هیچی بلد نبودن حتی در رشته خودشون هم بعضا فارق از تحصیل نشده بودن و بگذریم که بعضی هاشون هم اصلا ...ــ یک طرف هم ...

نتیجش هم همینه که می بینید!

بگذریم !!!

حالا فهمیدین چرا می گم از من نپرسید چه کسی هستم

و نخواهید همون کس باقی بمونم !؟!؟! 


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:27
توسط فریاد موضوع: |
بسترم
صدف خالی یک تنهایی آست.
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری ...
                          (هوشنگ ابتهاج)


روزگارم تیره
آسمان چشمم نمناک است،
ابر بر آن حاکم.
در گلو بغض نشسته ،سنگین
تاب فریادم نیست
از می تلخ نجاتی خواهم!؟
زیر لب زمزمه ها میکنم از صبح به شب،
                                                         شب به صبح.
:(( بسترم
   صدف خالی یک تنهایی ست.))
و تو ای مروارید،
و تو ای مرواریدی
                          که چو من
                                          تنهایی
کاشکی،
گردن آویز کسان دگری می بودی!

                                          فریاد ۲۸ اسفند ۱۳۸۶ 


+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:9
توسط فریاد موضوع: |
 

همه هموطنام را دوست دارم دیوانه وار و اصولا همه ابنا بشر را.به جز جنایت کارا و خائنین.
این نوشته درد و دلی هست برای چیزایی که دوسشون داریم و از جمله تهران که کاش سرنوشتش یک جور دیگه بود


وای تهران،
چه عظیم است بلایی و زیانی به وطن
قلب بیمار و پریش و شکننده ،
برای این تن.

شهر پر درد و پر از دود ،
پر از ظلم و فساد.
شهر تحقیر و ذلالت و شکست.

شهر سگ دو  زدن روز و شبان مردم،
بهر یک لقمه نان.
اکثریت چو غلامان و کنیزان ،
                                           مظلوم
همه عمر اسیر
                  همه عمر به کار
تا فروشند همه هستی شان،
عمرشان و هنر و صنعتشان.
و کنارش گاهی،
شرف و غیرت شان.
و اخیرا ،ای داد
غنچه هایی نه شکوفا شده ،پر پر بشوند
در خیابان بسیار.

ــ خوش به حال اقتدار باغبان
که چنین بر باد است
همه این بستان ــ

عده ای هم که ندانیم،که کی آمده اند؟
وز کجا؟
و نسب شان به کجا میرسدش؟
به مغول یا تیمور؟
یا به آن بادیه گرد نادار
که به جز شیر شتر هیچ نداشت.
و به تقدیر زمان ابتر
به همه چیز رسید.

همه شهر به دست ایشان،
ملک و ملت همه در زیر نگین ایشان.
وای بر من ،ای جان
بگذریم از ایشان.

و بنالیم مجدد ز شهر تهران.
این ابر شهر بنا گشته به روی گسل شرق به غرب ایران.
شهر بد یومن برای ایران.

پای تختی خواجه! از برای خواجه!
ــ‌ من ندانم که چگونه خواجه
بتواند که شود
خواجه ای بر ایران.ــ

آی تهران به چه می بالی تو؟!
به کدامین فتحت؟
به کدامین فخرت؟
به کدامین خیرت ؟
به کدامین حسنت؟
از همان روز که گشتی آغاز،
خون ز رگهای وطن در تو دمیدند به زور،

ــ به بهایی که دگر باز نخواهد گردید،
از زمین یا که درون.
آه ایروان ،باکو
آه ای نفت سیاه زرد کوه.ــ

تا تو این گونه شدی
شهر بزرگ.
لکه ای ننگ به دامان وطن.
که به آب زمزم،
یا که صد چشمه از آن بهتر،
نتوان پاک نمودت از تن.
شهر هرزه ،ناپاک.

                       فریاد  تهران ۱۱ فروردین ۱۳۸۷


+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:54
توسط فریاد موضوع: |
 پیش در آمد

این روزها درد و اندوه برای ایران و ایرانی بسیار است!
از کدام یک می توان نوشت!؟و چه می توان کرد!؟
با مروری در نوشته های اندیشمندان و دست اندر کاران این عرصه،از اهل سیاست و اقتصاد گرفته تا ادبا و شعرا، و نیز جست و جو در فضای مجازی نت و سایتها و وبلاکها که مجال بروز و ظهور احساسات و منویات درونی افراد را بدون ریا و پرده پوشی های مصلحت اندیشانه!!!فراهم مینمایند،این دردها بیشتر هویدا می گردد.
و من بیشتر می اندیشم که چه باید کرد!؟ یا می توان کرد!؟
دوستانی بزرگوار و عاشق به یک طرف.
عزیزانی محق و البته کمی دردمند و دلگیر به راهی دیگر!
آنچه می ماند و چه بر وجود نازنینش خواهد آمد،
همان مام وطن ،میهنمان ایران است.
که پاینده بودنش آرمان ما.

اما این حقیر ،در این بازی تلخ روزگار مانده ام در میان دوستان و عزیزانم.
با تمایلی به دوستان گروه اول.و عشقی وافر و بی ریا در نهایت احترام
به عزیزانم در گروه دیگر.
پس روی سخنم در آغاز با دوستان هم راه است که امید آن دارم گفته های ناقص من را شنیده ،آنچه خوب است پر و بال دهند و آنچه بی راه فراموش.
اما با عزیزانم در گروه مقابل،جز صبوری و تحمل و نیز طلب بخشش چه میتوان گفتن!؟
این نوشتار را در بند های گوناگون خواهم پرداخت.و چون به قول شعرا فی البداهه می نویسم امید بخشش دارم بر کاستی ها و مغالطات و پراکنده گویی ها،و چشم انتظار به راهنماییها و پیشنهادات.
باشد که همه در ایران آزاد و آباد شاد باشیم سربلند.

بند اول.ایران بزرگ کجاست!؟ایرانیان کیانند!؟
بند دوم.چرا بیشتر اندیشمندان ودست اندر کاران فقط به هویت شرقی ایران می نگرند و هویت موجود در غرب ایران را به فراموشی می سپارند!؟
بند سوم.آثار و بر آیند ایجاد شده از این تفکر و ادبیات ــ موضوع بند دوم ــ در داخل و خارج از ایران.
بند چهارم .هویت و وجود اقوام و فرهنگهای موجود در غرب ایران چه میشود !؟آذری ها ،کردها،اعراب،ارامنه و ...
بند پنجم.بررسی شکافهای اجتماعی موجود در دنیای امروز و نقش و عمق آنها در ایران.
بند ششم.بررسی واقعیت مورد حمله و در خطر بودن وحدت ملی و تمامیت ارضی ایران،چگونگی و دلایل آن.
بند هفتم.جمع بندی و راهکار. 


+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:34
توسط فریاد موضوع: |
تقدیم به دل سوخته تمام کشاورزان وطنم.
دیروز یقینا نان مان حلال بود ،
امروز از صدقه سر دولت (.....)حتما حلال تر!!


ببار ای نم نم باران.
ببار ای ابر رحمت،
بر زمین سوخته محصول.
اگر سیراب نتوانی،
نوازش کن تو خاک تشنه را هم اندکی مرطوب.
اگر دیگر برای ساق گندم،خوشه جو سود ناداری
برای لاله های سرخ وکنگر ها ،ببار ای ابر بارانی.
که یادت را زخاطر نابرد
                                صحرا.

اگر محصول ما امسال
نیمش برف و نیمش بارش بی موقعت
بر باد داد و داد .
ولیکن تو بر این حکمت،
بر این خوان تهی و دست خالی مان
ببار و گریه کن بسیار.

ببار ای ابر بارانی
ببار ای نم نم باران .

                          فریاد ۲۶ فروردین ۱۳۸۷


+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:35
توسط فریاد موضوع: |
تقدیم
به چشمان معصوم دخترکان از دست رفته! خاک پاک.
نفرین ابدی بر مسببینش!


گفتی برایم گریه کردی باز دیشب!
قربان چشمان سیاهت.
جانم فدای نم نم آن اشکهایت.
من با تو ناگفتم ،
ولیکن،
من هم برای خاک پاکم گریه کردم.
از دردها ،بیدادها بر سرزمینم،
فریادها بسیار، من با ناله کردم .
در لابه لای ناله هایم ،اشکهایم
گاهی برای گریه هایت ،ناله کردم.
در لابه لای گریه هایم،اشکهایم
من هم برای چشمهایت،گریه کردم.

                                         فریاد  ۵ اردیبهشت ۱۳۸۷


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:19
توسط فریاد موضوع: |
پاره هایی از تنم ، افتاده در جهان
هر یکی به یکطرف،دور مانده از کیان
هر کدامشان سرند،هر کدامشان روان
هر کدامشان دلند،هر کدامشان جهان
سرو قامت و سترگ ،ایستاده اند چو جان
در میان دشمنان ، در میان بد زمان!
هر کدام شهر من ،هر کدام عشق من
چون سرشته شد گلم، از لطا فت زبان
قند قند پارسی، لعل لعل  بد،خشان
ای بخارا ی ما ، ای سمرقند جان
ای هرات عزیز،ای دوشنبه *جوان
زنده  باد نامتان ، زنده باد یادتان.

                                       فریاد  ۷  اردیبهشت ۱۳۸۷

*دوشنبه شهر نو بنیاد ،پایتخت تاجیکستان عزیز.

دوستان عزیز.
در گروه شعر جای هموطنان پارسی گویمان را خالی دیدم.
پیشتر با برخی چکامه هاشان آشنا بودم .و دورادور دوستدار صفایشان.
در حد توان به معرفی آثارشان می پردازم و در این راه نیازمند همکاری شمایم.
امید آن دارم روزی در این جایگاه خودشان حضور یابند تا بی واسطه در خدمتشان باشیم .
تا دست در دست هم پاسدار آنچه باشیم که برایمان مانده !!!
چندی دیگر آیا باید در سوگ سمرقند و بخارا ! مرثیه سرایی کنیم ؟!؟!
هرگز مباد.

چگونه باز به ماتم نشست خانه ما
هزار نفرین باد
به دستهای پلیدی
که سنگ تفرقه انداخت در میانه ما.
                                                 (حمید مصدق)

 


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:18
توسط فریاد موضوع: |
تقدیم
به وجودی که بیش از هر وجودی دوستش دارم.
و تاوان این دوستی،از دست دادن بسیار دوست داشتنی ها بود.مادی و معنوی.
و
تقدیم به عزیزانی که در این دوست داشتن استوار ترم کردند.



خیانت کرده بودم من به او یک چند!
در سودای سودایی.
ولیکن او چو یک مادر،
مرا بخشید و در آغوش گرمش جای داد اکنون.
ــ و چشمش بر خطایم بست ــ
چون محبوبهءمجنون.

دوباره مست گشتم من
ز عطر و بوی آن معشوق.
دوباره زنده گشتم من
چو عنقا یا که یک ققنوس.

دوباره عشق بازی،لب به لب بودن کنار یار
که دل را زخم بندی کردن و تیمار.
دوباره باده ،رسم شاد خواری،حرمت دیدار
صدای عشق،نبض دلبر و نجوای شرم یار!

دل پاکم قدمگاه صفای پاک او باشد
و قربان می کنم جانم ،به پایش تا ابد بسیار.
مقام پاک ،جان پاک می خواهد بدان فریاد
نباشد جای هر خاشاک،بر دیبای خاک پاک!

قسم ها می خورم دیگر که تا خون در بدن دارم
بجز مهرش،بجز عشقش،دگر در سر نپردازم.
صلاح و عافیت،ملک جهان و هر چه در او هست
رها کردم برای اهلش و او را صدا کردم.

اگر چه زخمها بسیار،بر دل بر جبین دارد
چو یک مادر ،مرا از کین و سختی ها نگه دارد.
مگر جز او که با من این همه لطف و بزرگی داد؟!
مگر جز (مام میهن) می توانم بر زبان آورد؟!

                                                       فریاد  ۳۱فروردین۱۳۸۷


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:15
توسط فریاد موضوع: |

faryadaram

فریاد

faryadaram

http://faryadaram.blogfa.com

فریاد آرام

فریاد آرام

فریاد آرام

از من نپرسیدچه کسی هستم.
و از من نخواهید همان کس باقی بمانم.
(میشل فوکو)

اگرچه این جمله فوکو را دوست دارم و با تمام وجود،احساس و لمسش!! کرده ام.
اما
دوست دار و وامدار مدرنیزم و آورده هایش هستم،خوب یا بد.
و
نه سیاست مدارم ،نه شاعر،
سعی می کنم انسان باشم.
انسانی عاشق نوع بشر و وطنم.
و شاید اگر فرصتی بود سایر خواستنیهای انسانی!


دوستان عزیز
در صورت تمایل به تبادل لینک من را در جریان بگذارید.
خوشحال می شوم.


سیاست نوشته های یک نیمه شاعر

فریاد آرام

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog