دوست عزيزم پدرام
مطلبي نوشتن در مورد ياد داشت قبليم در مورد آقاي خاتمي.
از ايشون تشكر مي كنم و نوشته ايشان را بهانه اي قرار مي دم براي توضيح چند مطلب انتخاباتي كه اميدوارم براي ساير دوستان هم مفيد باشد.
به هر حال وظيفه انساني خودم مي دونم كه نسبت به سرزمينم و مردمم بي تفاوت نباشم و در حد خودم تلاش كنم براي ايجاد شرايطي كه منجر شود به روزهاي بهتربراي مردم و وطنم.
از نظر دوستان هم استقبال مي كنم و اميدوارم اگر اشتباهي در نوشته هام بود با تذكر و نظرشون من را راهنمايي كنند.
اين طور نوشتن - در قالب گفتو گو يا پاسخ گويي - براي من راحت تر است چرا كه اگر بخواهم مقاله وار مطلبي بنويسم حتما بايد بروم دنبال منابع مستند تا ايرادي بر نوشته ام مترتب نباشد و هم شگل نوشته از نظر پرداخت و جمع بندي مطالب شسته رفته و مرتب باشد كه در شرايط فعلي نه وقت و نه امكان آن برايم فراهم نيست.
بنابر اين فهرست وار و شايد كمي نامرتبط مطالبي را در ادامه مطلب ذكر مي كنم كه اميدوارم دوستان هر يك به فراخور حال خود مطلبي از نوشته ام بگيرند و اگر انتقاد و نظري هم داشتند من را از آن محروم نسازند.
حال بپردازم به نوشته پدرام عزيز*
* ـ این نوشته را هم خیلی عجله ای نوشتم ممکنه بعد از مدتی از وبلاگ حذف کنم نمی دونم چرا ولی فکر می کنم باید این مطالب را می نوشتم شاید هم حذفش نکردم
* *ـ در این قسمت به جای شماره علامت سوال گذاشتم چرا که نمی دونم چندمین قسمت این نوشته خواهد شد .از انجایی که می دونستم احتمال داره برخی دوستان بخواهند در مورد کسانی که در انتخابات شرکت نمی کنند نظریاتی بدهند گفتم این مطلب آخری را بنویسم بعد سر فرصت مطالب مد نظرم را ارائه کنم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 23:23
توسط
فریاد
موضوع:
اجتماعی و سیاسی|
به طواف که می روید!؟
به کدام خانه !؟
در گوشهاتان پنبه کنید،
صدا را نشنوید.
چشم هاتان را ببندید،
یا سرتان را زیر لحاف
خورشید را در آسمان نبینید.
آسمان را هم نبینید.
تا توانید که گویید:
هنوز شب است!
برای اینکه گرمایش را احساس نکنید،
چتری با خود بگیرید
تا شرمنده نشود وجدانتان!
در این شب!
آری،
برای شما
هنوز شب است .
و سکوت حکم فرما.
حتی اگر خورشید
در قلب آسمان باشد
و گرمایش برای زمین،
ـ بی چشم داشت ـ
ارمغان.
و صدایی مشغول فریاد!
که:
به طواف که می روید!؟
تاریکی یا خودتان!؟
فریاد دی ماه ۱۳۸۷ خورشیدی
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 15:21
توسط
فریاد
موضوع:
دل نوشته ها|
در وبگردی هام مطلبی خواندم مبنی بر اینکه آقای خاتمی از شرکت در انتخابات انصراف دادند و سعی کردن جناب موسوی را به شرکت در این وظیفه الهی مذهبی و ملی!! دعوت کنند و حمایت خودشون را هم از ایشان اعلام کردن.
نمی دونم این خبر صحت دارد یا نه اما به نظر من قابل پیش بینی بود .
فقط یک مطلب می مونه و آنهم وضعیت این بنده خدا شیخ اصلاحات با این همه فداکاری و شجاعتش که در آخرین لحظات هم اعلام کرد اگر خاتمی بیاید کنار می رود با توجه به آن همه بازی هایی که آقای خاتمی و اطرافیانشان برای این پیر مرد در آوردند باز هم آقای خاتمی از مهندس موسوی حمایت می کند و معلوم نیست شیخ این بار هم باید به نفع مهندس کنار برود تا آرائ اصلاح طلبان شکسته نشود !؟
آرزو می کنم اصل خبر صحت نداشته باشد.
از آنجایی که فعلا مطلبی ندارم برای گفتن و برای تغییر فضای وبلاگ یک یاد داشت را که چند وقت پیش برای دوستی فرستاده بودم در اینجا می گذارم من باب نداشتن مطلب.
با کلیک روی نوشته های آبی می تونید متن نوشته دوست عزیزم را هم مطالعه کنید
+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 23:24
توسط
فریاد
موضوع:
اجتماعی و سیاسی|
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
حمید مصدق
گمان کردی نمی دانم چه می گویی و می گویند!؟
و یا با خویش پنداری و پندارند!؟
نمی فهمم که می گویند :
عجب کودن ،عجب منگم!
و یا شاید گمان بد برند ،بر فعل و آهنگم.
نه ،
هم دانم و هم فهمم.
و بیش از آنچه پندارند،
من واقف بر آهنگم.*
و حرف و صحبت دل را ،نه از حلق و زبان و خط و ایما و اشاره
بلکه از چشم است که می خوانم**
و می دانم
که حرف و خط و ایما و اشاره را توان چرخاند،
یا پیچاند.
و لیکن صحبت چشم است که می ماند.
صدای چشمهایم را به آرامی میان واژه ها فریاد می سازم
برای آنکه می خواند و می داند و می بیند صدایم را ،
به چشم دل نه چشم سر.
برای اوست! می نالم.
من از این روزگار تلخ می نالم
و از این چرخ پنچر،پای لنگ آفرینش!
سلطه ء ابلیس و بندی بودن آدم.
و درد سلطه ضحاک بر خاک فریدون ،جم
و تاراج همه بود و نبود مان ،
زخاک و آب و ناموس و شرف، با هم.
ز بد مستی آن گرگی که نه یک سر
که صد ها صد هزاران سر به تن دارد
و زخم پنجه تیزش
دگر جایی برای زخم دندانت
ــ که پنداری یکی گرگی ــ
نمی ذ ارد.
تو پنداری که یک گرگی!؟
و من گویم تو را ای نازنین آخرش، (( پیشی ))***
بیا تا من ز زخم پنجه و دندان گرگانی
تو را گویم
که چون آخر شوی در پستی و دونی
توانی شد نهایت یک سرش از صد هزاران سر
که چون خواهم زنم تیغش و بنیادش بر اندازم
ببینم روی خواهر یا برادر یا پدر ،
یا مادر نازم!
و می نالم دو باره باز،از زخمی دگر بر تن
ز گرگانی
لباس میش یا چو پان به تن کرده
نگهبان ،راهبر گشتند بر این گله آدم!
و می نالم
ز شیرینی که فرهادی به یغما داد
به ثمن کاخ آن خسرو
که صد شیرین در آن دارد.
و می نالم
ز فرهادی
که از بهر یکی نانش
به جای آنکه تیشه،
نه!
که شمشیری به کف آرد،
و حقش را ،و شیرینی جانش را
ز خسرو باز بستاند.
کمر بر بندگی بسته ست،
و شیرینی کامش را ،به کام خسروان بسته ست.
و می نالم
از آن خسرو
که تا دیروز ،چون فرهاد
عاشق بود و صادق بود ومردی پاک
و امروزش
یکی مردار،
لجن زاری پر از مدفوع حیوانات،
که یک دستش به خون مردمان پاک آغشته است
و دست دیگرش،
در دست دزدان تمام خاک.
و می نالم
از آن فریاد.
از آن فریاد ،
که شیرینش به کام خسروان نزدیک،
شمشیرش شکسته ،
خود کمر بر بندگی بسته ،
و در سر
فکر خسرو گشتنش بسیار!!!
ای فریاد بر فریاد.
ای فریاد بر فریاد.
که مرگ، بر کام او چون شهد شیرین باد.
فریاد فروردین ۱۳۷۸ خورشیدی
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 17:36
توسط
فریاد
می دانم، می دانم.
تقصير از خودم بود،
سالها از تو گذشتن
برای آن ويزا
بالاتر از شين گن.
گرفتن و رفتن
رفتن و غرق شدن در آن سراب کذایی
...
اعتراف مي کنم
آنجا جای من نبود، بی تو!!
من شهروند شهر چشمان تو ام
تبعه کشور دل تو.
اسير آن لبخندهای مغرور
غريق در آن نگاههای مرموز.
می دانم ،می دانم.
بايد تنبيه شوم يا شايدم تبعيد،
به تنها ترين جزيره تنهايی!
در دور ترين دريای فراموشی.
وای از تنهايی و فراموشی.
وای بر خاموشی.
باشد، باشد.
فقط بگو آیا،
امید به رستگاری هست!؟
امید بر دیدار!
چند سال باید آنجا بمانم،
در انتظار؟
برای گرفتن ویزا.
ویزای دل شما،
این سخت ترین ویزا.
فریاد ۶ دی ۱۳۸۷ خورشیدی
+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 16:34
توسط
فریاد
موضوع:
دل نوشته ها|