يک روز از عزت می گوييم
تبعه کشور دل بود
دل نوشته می نوشت
گل بود
در شبی تاريک! پر پر شد.
يک روز از اکبر مي گوييم
ساده بود و... بگذريم
در بند ، بند بند تنش را
قطره قطره آب کردند و
تمام شد.
ديروز از ندا گفتيم
جامه اش سبز،رويش سفيد،گلويش سرخ
رو سفيدمان کرد
ـ ما سيه رويان را ـ*
پرچمی شده برای آرمان.
امروز از سهراب مي گوييم
نو باوه ،نوجوان
آرزويش آزادی**، برای ايران
سينه اش در خاک است
زخم ضحاک بر آن.
خدایا،خدایا، خدایا
اینجا کجاست که به آن خو گرفته ایم
یارا،چه کرده ایم که چنین زخم خورده ایم
ما را چه می شود که چنین روزگار تلخ،
این درد سینه سوز ز بختک! گرفته ایم.
فریاد ۲۳ تیر ماه ۱۳۸۸ خورشیدی
*ـ رو سیاهی وصف حال نویسنده باشد که کاری نمی تواند که کند. نه وصف ملت شریف ایران که لیاقتشان باید که بیش از این باشد که هست و به قول عزیز توابی : اینجا که ایستاده ایم ، جای ما نیست.
**ـ وقتی این عکس را دیدیم ـ من و دل هر دو ـ نتوانستیم خاموش بمانیم برای این عزیز از دست رفته که تا چند روز پیش این گونه پاک و ساده نشسته بوده زیر نماد آزادی و آزادگیمان و امروز زیر تلی از خاک است،با آنکه امروز بسیار شلوغ بودم و دوستان و گرفتاریهای روزگار مجالی برای فکر کردن برایم نگذاشته ، دل گفت و من برایش نوشتم اگر پریشان است بر من ببخشید. یاد سهراب عزیز گرامی،روحش شاد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 11:30
توسط
فریاد
موضوع:
دل نوشته ها|
نه آرزويي براي ماندن.
نه پايي براي نماندن.
نه صداقتي براي عدل ديدن.
نه رفاقتي براي عشق ورزيدن.
نه فريادي،بر سر بيداد كشيدن.
نه رميدن و رهيدن و ((فردايي بهتر))* آفريدن.
نه حرفي براي گفتن.
نه مجالي براي شنفتن.
نه خيالي براي شكفتن.
نه سرودي براي زمزمه كردن.
نه سروري براي نغمه سرودن.
و نه حتي بهانه اي براي نبودن،
مردن.
نه،ديگر براي گفتن حرفي نداريم.
يا حتي براي نگفتن.
گفتني ها را گفتيم و گفتند.
آنچه بود،شنيديم و شنفتند.
اما دريغ و درد و صد افسوس.
رفع اتش مان را،به ((سراب))** هم نپذيرفتند.
نه برزخ،اينجا قيامت است.
نه اميدي به توان پدر.
نه اميدي به مهر مادر.
نه اميدي به عشق دلبر.
چه رسد كه اميد به دست دوستي ياور.
داغ سرب و باتوم است بر سر.
نا گه چه زود به اتمام مي رسيم.
ما نسل از اساس سوخته و سخت بي اثر.
در هجمه ها و بند چو ضحاك بي وطن.
دستش به خون و مغز جوانان بي كفن.
هر دم به يك لباس.
سرخ و سياه و زرد و شايد كه سبز رنگ.
به اضطراب درون نگاهم نگاه كن.
ز من فقط مانده به چشمهايم اثر.
به تل خاكستر.
در او چه ميبيني!؟
تمام دار و ندارم براي روز دگر.
يك چشم به آزادي،يك چشم به راه وطن.
فرياد 1 تير ماه 1388 خورشيدي
*ـ دوست مجازي عزيزي دارم جايي برايم نوشته بود كه در زمان شناسی روشهایم تردید وجود دارد شاید منظورش این بوده که هر کاری را در وقتش باید انجام بدهم که نمی دهم.سعی می کنم وقت شناس تر باشم برای ساختن فردایی بهتر.
دوست حقيقيی هم دارم.كه گه گاه اين دل نوشته ها را در محل کارم برايش مي خوانم به شوخي مي گفت كه من نمي دانم تو كي وقت مي كني اين خط خطي ها را سر هم كني .به واقع راست مي گوید ، وقتي كلمات بر دلم مي آيند گاهي دو سه روز طول مي كشد تا خط خطي ها را مرتب كنم تا قابل تحمل شوند ، دو سه روز هم طول مي كشد تا وقت كنم براي تايپ و ...
**ـ از توضیح این سراب هم بگذریم. هر چند به سراب هم راضی نیستند رفع اتش مان را برای رسیدن به عدالت و آزادی.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 20:48
توسط
فریاد
موضوع:
دل نوشته ها|