تبليغاتX
فریاد آرام
به انتظار لحظه ناب ايستاده ايم سالها
در انتظار اتفاق بزرگی که بماند به يادها
در انتظار معجزه عشق از تقابل دو نگاه
نشسته به راهيم و تکيه داده به ديوارها
همه نگاه شده ايم و نگاه می کنيم با آه
به مرده نقش ها و بی فروغ رنگ و لعابها 

و شايدم در انتظار تنی
و آفريدن لحظه های پر از شهوت و آه ها
زمان رد و بدل سرخ غنچه های باغ ها
به وقت بوسه های پر از ناز و نيازها
زمان گاز زدن داغ داغ انارها
- زمان مضطرب غرق شدن در یار
سرمست یا خمار -
پس از گذر از غربت عتیق و فراغت ز فراق ها

اين گونه سالهاست که در باورمان غرق می شويم
در شط  آرزو
بر ابرها سوار
غافل ز پيچ و خم سخت راه ها
يا از حديث تلخ گل و تند بادها
غافل ز امر واقع حاکم،
بر نرد تلخ عشق، بر اين رويدادها

غافل ز حرمت عشقند عاشقان امروز
بی معرفت به سرخی رنگ انارها
بنشسته ايم به کافی نت و چت و ياهو
هر دم قرار نو گذاريم در لابه لای تازه قرار ها
قول و قرار و عهد و وفا مان چو باد شد
باری به هر جهت شده قول و قرار ها

افسانه ايست بيات ، قصه عاشق گمان مبر
تا نو شود اين قصه به اين روزگار ها

گفتم ز عشق و سرخی و داغ و انارها
چون داغ دارد اين دل سرخ از فراق ها
افسانه است قصه عاشق ولی دلش
چون دفتری سترگ و پر از رمز و رازها
افسانه دان تو قصه عاشق ولی بخوان
افسانه ای به پاکی رنگ انارها
                                                   فریاد 
                                                   پاییز ۱۳۸۸ خورشیدی


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 1:16
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|
 

با تو دارد گفت و گو شوریده مستی،
مستم و دانم که هستم من
ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی!؟
                                                             ( اخوان عزیز )


ای که در سرنوشت همه چیز و همه کس داری بزرگ دستی
ای صاحب بی رقیب و شریک و یگانه این هستی
در این شب گران قدر رحمت و گشایش دروازه های هستیت
آیا گوش به زنگ ، زنگ زجه های بند بند این تن در بند هم هستی!؟

                                                                فریاد


+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 22:29
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|

يک روز از عزت می گوييم
تبعه کشور دل بود
دل نوشته می نوشت
گل بود
در شبی تاريک! پر پر شد.

يک روز از اکبر مي گوييم
ساده بود و... بگذريم
در بند ، بند بند تنش را
قطره قطره آب کردند و
تمام شد.

ديروز از ندا گفتيم
جامه اش سبز،رويش سفيد،گلويش سرخ
رو سفيدمان کرد
ـ ما سيه رويان را ـ*
پرچمی شده برای آرمان.

امروز از سهراب مي گوييم
نو باوه ،نوجوان
آرزويش آزادی**، برای ايران
سينه اش در خاک است
زخم ضحاک بر آن.

خدایا،خدایا، خدایا
اینجا کجاست که به آن خو گرفته ایم
یارا،چه کرده ایم که چنین زخم خورده ایم
ما را چه می شود که چنین روزگار تلخ،
این درد سینه سوز ز بختک! گرفته ایم.

                                                        فریاد ۲۳ تیر ماه ۱۳۸۸ خورشیدی


*ـ رو سیاهی وصف حال نویسنده باشد که کاری نمی تواند که کند. نه وصف ملت شریف ایران که لیاقتشان باید که بیش از این باشد که هست و به قول عزیز توابی : اینجا که ایستاده ایم ، جای ما نیست.

**ـ وقتی این عکس را دیدیم ـ من و دل هر دو ـ نتوانستیم خاموش بمانیم برای این عزیز از دست رفته که تا چند روز پیش این گونه پاک و ساده نشسته بوده زیر نماد آزادی و آزادگیمان و امروز زیر تلی از خاک است،با آنکه امروز بسیار شلوغ بودم و دوستان و گرفتاریهای روزگار مجالی برای فکر کردن برایم نگذاشته ، دل گفت و من برایش نوشتم اگر پریشان است بر من ببخشید. یاد سهراب عزیز گرامی،روحش شاد.


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 11:30
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|
نه آرزويي براي ماندن.
نه پايي براي نماندن.
نه صداقتي براي عدل ديدن.
نه رفاقتي براي عشق ورزيدن.
نه فريادي،بر سر بيداد كشيدن.
نه رميدن و رهيدن و ((فردايي بهتر))* آفريدن.


نه حرفي براي گفتن.
نه مجالي براي شنفتن.
نه خيالي براي شكفتن.
نه سرودي براي زمزمه كردن.
نه سروري براي نغمه سرودن.
و نه حتي بهانه اي براي نبودن،
                                             مردن.

نه،ديگر براي گفتن حرفي نداريم.
يا حتي براي نگفتن.
گفتني ها را گفتيم و گفتند.
آنچه بود،شنيديم و شنفتند.
اما دريغ و درد و صد افسوس.
رفع اتش مان را،به ((سراب))** هم نپذيرفتند.


نه برزخ،اينجا قيامت است.
نه اميدي به توان پدر.
نه اميدي به مهر مادر.
نه اميدي به عشق دلبر.
چه رسد كه اميد به دست دوستي ياور.
داغ سرب و باتوم است بر سر.


نا گه چه زود به اتمام مي رسيم.
ما نسل از اساس سوخته و سخت بي اثر.
در هجمه ها و  بند چو ضحاك بي وطن.
دستش به خون و مغز جوانان بي كفن.
هر دم به يك لباس.
سرخ و سياه و زرد و شايد كه سبز رنگ.

به اضطراب درون نگاهم نگاه كن.
ز من فقط مانده به چشمهايم اثر.
به تل خاكستر.
در او چه ميبيني!؟
تمام دار و ندارم براي روز دگر.
يك چشم به آزادي،يك چشم به راه وطن.

                                                      فرياد 1 تير ماه 1388 خورشيدي


 

*ـ دوست مجازي عزيزي دارم جايي برايم نوشته بود كه در زمان شناسی روشهایم تردید وجود دارد شاید منظورش این بوده که هر کاری را در وقتش باید انجام بدهم که نمی دهم.سعی می کنم وقت شناس تر باشم برای ساختن فردایی بهتر.
دوست حقيقيی هم دارم.كه گه گاه اين دل نوشته ها را در محل کارم برايش مي خوانم به شوخي مي گفت كه من نمي دانم تو كي وقت مي كني اين خط خطي ها را سر هم كني .به واقع راست مي گوید ، وقتي كلمات بر دلم مي آيند گاهي دو سه روز طول مي كشد تا خط خطي ها را مرتب كنم تا قابل تحمل شوند ، دو سه روز هم طول مي كشد تا وقت كنم براي تايپ و ...

**ـ از توضیح این سراب هم بگذریم. هر چند به سراب هم راضی نیستند رفع اتش مان را برای رسیدن به عدالت و آزادی.


+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 20:48
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|
درون اتاقم،
من و تو تنهاییم.
به روی زمین من،
نشسته به ظرف زمان.
به روی سقف مکان تو،
فارغ از دو جهان.
و هر دو مشغولیم
سخت در تنیدن مان.
و من به افکارم،
تو نیز به آب دهان.
و می تنیم دو جهان.

به تارهایم اسیرم،
یعنی مرگ.
به تارهای تو اسیرند اما دگران،
و این برای تو یعنی زندگی و حیات.

به سقف نگاه می کنم
انگار،
تو نیستی،رفتی.
نشسته ای شاید به خوان یک رقصان!
اسیر به تارهایت نمودیش حیران!
دوباره تنهاییم!
من و اتاق و زمان و مکان و چشمهای نگران.
                                               
                                                      فریاد 20اردیبهشت 1388 خورشیدی

 

پی نوشت اول.این روزها خیلی مشغولم و بزرگترین مشغولیتم اینکه با وجود این همه مطالب و موضوع برای پرداختن به آن،دست و دلم به نوشتن نمی رود.

پی نوشت دوم.دیشب و امروز فرصتی برای فکر کردن پیدا کردم که امیدوارم دیگر چنین فرصتی نیابم.

پی نوشت سوم.خیلی دوست داشتم در این روزها برای مسعود و نیلوفر لقمان هم مطلبی می نوشتم.آرزو می کنم هر چه زود تر شادی به خانه دلشان بازگردد و دیگر از آن بیرون نشود.هنگامی که این دل نوشته را می نوشتم گه گاه به یاد مسعود عزیز و تنهایش می افتادم کاش می بود و می خواند این سطور را،شاید خودش می توانست قسمت هایی از این نوشته را ربط دهد به ماجرایش و ... 


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:1
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|
تقدیم به بهار!
باشد که همیشه برایم جاودانه باشد و بی بار و برگیم را به بوستان همیشه سبز دلش بپوشاند.



جاری شدم آرام چون یک رود
بر بستر خاک دل صافت
ـ باران عشق،فصل بهار جاودانه ـ
از لابلای آن تن پاکت
آن مرمرین لاجوردی نقش رگ بر آن
آن سخت زیبا کو هها و صخره های عرصه ایمان
آن دشتها و دره های بکر و نا کشته از آگاهی
آن جایگاه و بار گاه سینه ات،سرچشمه دایتی
آن هفت شهر عشق نا مکشوف و نادیده
آن شهد شیرینی که از لبهات جوشیده

چون چشمه ای متروک
جوشیدم و احیا شدم
جاری شدم چون زنده رود
آمو شدم ،دریا شدم

سیمرغ کوه قاف یا عنقا به جابلقا شدم
بحر بخارای دلت سنگفرش زیر پا شدم
بر پشت دستان تو من،چون بوسه ای پیدا شدم
یا چون پلنگی بندی چشمان ان شوکا شدم

بر آسمان چشم تو خورشید پشت ماه شدم
بر شاخسار گیسوت چون مرغ بی پروا شدم
از جام لبریز لبت چون مست بی فردا شدم
بر باغ و بستان دلت چون باغبان پیدا شدم

عاشق بودم
شیدا شدم
رسوا بودم
رسوا تر از رسوا شدم
در شط مواج تو من مستغرق الکبرا شدم

                                               فریاد بهار 1388 خورشیدی
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 10:53
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|
 

اين دل نوشته كوچك با اندکی تغییر تقديم شما *
و البته باز هم تقديم به دوستي كه هيچ وقت نمي خواندش

 

باور کن
فقط یاد تو ست
که دل سردم را گرم می کند
و قلم خشکم را تر.
تو یی که نشناختیم
یا نخواستی شاید!
و شرم این داستان تلخ
مرا،
گاهی عجیب،
دل سرد می کند.
                                     فریاد ۵ بهمن ۱۳۸۷ خورشیدي

*- دو توضیح در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 22:34
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|
به طواف که می روید!؟
به کدام خانه !؟

در گوشهاتان پنبه کنید،
صدا را نشنوید.
چشم هاتان را ببندید،
یا سرتان را زیر لحاف
خورشید را در آسمان نبینید.
آسمان را هم نبینید.
تا توانید که گویید:
هنوز شب است!

برای اینکه گرمایش را احساس نکنید،
چتری با خود بگیرید
تا شرمنده نشود وجدانتان!
در این شب!

آری،
برای شما
هنوز شب است .
و سکوت حکم فرما.
حتی اگر خورشید
در قلب آسمان باشد
و گرمایش برای  زمین،
ـ بی چشم داشت ـ
                             ارمغان.
و صدایی مشغول فریاد!
که:
به طواف که می روید!؟
تاریکی یا خودتان!؟

                                    فریاد دی ماه ۱۳۸۷ خورشیدی


+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 15:21
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|
 

 تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
                                     حمید مصدق


گمان کردی نمی دانم چه می گویی و می گویند!؟
و یا با خویش پنداری و پندارند!؟
نمی فهمم که می گویند :
عجب کودن ،عجب منگم!
و یا شاید گمان بد برند ،بر فعل و آهنگم.

نه ،
هم دانم و هم فهمم.
و بیش از آنچه پندارند،
من واقف بر آهنگم.*
و حرف و صحبت دل را ،نه از حلق و زبان و خط و ایما و اشاره
بلکه از چشم است که می خوانم**
و می دانم
که حرف و خط و ایما و اشاره را توان چرخاند،
                                                            یا پیچاند.
و لیکن صحبت چشم است که می ماند.

صدای چشمهایم را به آرامی میان واژه ها فریاد می سازم
برای آنکه می خواند و می داند و می بیند صدایم را ،
به چشم دل نه چشم سر.
برای اوست! می نالم.

من از این روزگار تلخ می نالم
و از این چرخ پنچر،پای لنگ آفرینش!
سلطه ء ابلیس و بندی بودن آدم.
و درد سلطه ضحاک بر خاک فریدون ،جم
و تاراج همه بود و نبود مان ،
زخاک و آب و ناموس و شرف، با هم.

ز بد مستی آن گرگی که نه یک سر
که صد ها صد هزاران سر به تن دارد
و زخم پنجه تیزش
دگر جایی برای زخم دندانت
ــ که پنداری یکی گرگی ــ
نمی ذ ارد.

تو پنداری که یک گرگی!؟
و من گویم تو را ای نازنین آخرش، (( پیشی ))***
بیا تا من ز زخم پنجه و دندان گرگانی
تو را گویم
که چون آخر شوی در پستی و دونی
توانی شد نهایت یک سرش از صد هزاران سر
که چون خواهم زنم تیغش و بنیادش بر اندازم
ببینم روی خواهر یا برادر یا پدر ،
یا مادر نازم!

و می نالم دو باره باز،از زخمی دگر بر تن
ز گرگانی
لباس میش یا چو پان به تن کرده
نگهبان ،راهبر گشتند بر این گله آدم!

و می نالم
ز شیرینی که فرهادی به یغما داد
به ثمن کاخ آن خسرو
که صد شیرین در آن دارد.

و می نالم
ز فرهادی
که از بهر یکی نانش
به جای آنکه تیشه،
                              نه!
که شمشیری به کف آرد،
و حقش را ،و شیرینی جانش را
ز خسرو باز بستاند.
کمر بر بندگی بسته ست،
و شیرینی کامش را ،به کام خسروان بسته ست.

و می نالم
از آن خسرو
که تا دیروز ،چون فرهاد
عاشق بود و صادق بود ومردی پاک
و امروزش
یکی مردار،
لجن زاری پر از مدفوع حیوانات،
که یک دستش به خون مردمان پاک آغشته است
و دست دیگرش،
در دست دزدان تمام خاک.

و می نالم
از آن فریاد.
از آن فریاد ،
که شیرینش به کام خسروان نزدیک،
شمشیرش شکسته ،
خود کمر بر بندگی بسته ،
و در سر
فکر خسرو گشتنش بسیار!!!

ای فریاد بر فریاد.
ای فریاد بر فریاد.
که مرگ، بر کام او چون شهد شیرین باد.

                                              فریاد فروردین ۱۳۷۸ خورشیدی

 


+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 17:36
توسط فریاد

می دانم، می دانم.
تقصير از خودم بود،
سالها از تو گذشتن
برای آن ويزا
بالاتر از شين گن.
گرفتن و رفتن
رفتن و غرق شدن در آن سراب کذایی
...

اعتراف مي کنم
آنجا جای من نبود، بی تو!!
من شهروند شهر چشمان تو ام
تبعه کشور دل تو.
اسير آن لبخندهای مغرور
غريق در آن نگاههای مرموز.

می دانم ،می دانم.
بايد تنبيه شوم يا شايدم تبعيد،
به تنها ترين جزيره تنهايی!
در دور ترين دريای فراموشی.

وای از تنهايی و فراموشی.
وای بر خاموشی.

باشد، باشد.
فقط بگو آیا،
امید به رستگاری هست!؟
امید بر دیدار!

چند سال باید آنجا بمانم،
                                    در انتظار؟
برای گرفتن ویزا.
ویزای دل شما،
این سخت ترین ویزا.

                                    فریاد ۶ دی ۱۳۸۷ خورشیدی


+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 16:34
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|
دلش،
آينه اي صاف و پاک بود.
هر که آمد سنگي زد و رفت
تکه تکه شد
اما قشنگتر
حالا مي فهمم چرا آينه کاري اينقدر زيباست.
راستي،
تو هم مي تواني تکه خودت را بيابي
در دلش!؟

                    فریاد 22 آذر 87 خورشیدی


+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 22:35
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|
زندگی فاصله ای ست
بين يک خنده و آنی پس از آن اندوهی
مرز شيرينی و بادامی تلخ
مرز نو اميدی و اميد به فردايی گرم
مرز بودن و نبودن بر خاک
مرز تشويش و يا آرامش در افلاک.

لحظه ای هست کنارت چون بود
دم ديگر بی دم،
گويی انگار نبود.

بوی سدر و کافور
صوت محزون از دور
سردی خاک نمور
درد است یا درمان!؟
درد بود یا درمان!؟

                        ۱۰ آذر ۱۳۸۷ خورشیدی


+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 23:6
توسط فریاد
تقدیم به دوستی که برایم نوشت:
(( هیچ خاکستری دوباره نمی سوزد ))
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 18:42
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|
(( دل نوشته ناتمام ))*


و پاک بود
چو قطره شبنم به روی برگ گیاه،
و ساده و مغرور
چون کبوتر صلح
سفید بال و قشنگ.

وسیع بود دلش همچو آسمان بلند
بدون نهایت بدون ابر و غبار
مثال آبی دریا
ذلال بود و قشنگ.

در آسمان دلش مهر می تابید
میان قند لبانش،حرفهای قشنگ.

عجیب بود برایم
از آسمان دلش،
بدون لکه ابری بهاره می بارید
محبت و عشقی به روی خاک نژند.
_ روان و روح و دل سخت تنهایم _

میان آن همه انکارهای نازک و نرمش
گذشت کرد و گذشت کرد و گذشت.
و من مقابل او سخت حیرانم
شکسته اوج غرورم و من نمی دانم
دچار شدنم سخت است ،می دانم
ولی چه بگویم که من پریشانم!
از آن همه پاکی و سادگی قشنگ.

قشنگ به سیرت ، به صورتم آری
قشنگ چو مجنون به چشم لیلایی.

دچار باید شد.
دچار یعنی چه ؟
دچار یعنی چشم
دچار یعنی دل
دچار یعنی عقل
دچار یعنی عشق
دچار یعنی عاشق.**

و عاشقی باید
برای معشوقی
که سیب قرمز وصلش به کام ما آید
به جای تلخی می ،شربت از لبش زاید
کنار امن و گرم وجودش، کنار ما آید
صفا و پاکی جانم،به کار او آید.
دچار باید شد.
                                              (( فریاد، مرداد ۱۳۸۷ خورشیدی))

ــ بلای خانه بر انداز ــ
جا نمازت کو؟
نشان و بندگی صاحب جهانت کو؟
نشان و طوق بندگی من! به رسم آباء؟
نه .
به رسم و شیو ه و فرهنگ تازیانت کو؟

چه تلخ خند به صورت عاشق،
چه دردهای غم انگیز کنار چشم دچار.

دچار باید شد!؟
دچار یعنی چه !؟
دچار یعنی کور
دچار یعنی دشنه
دچار یعنی درد
دچار یعنی زهر
دچار یعنی احمق
دچار یعنی من!!
 (( : گذشت کرد و گذشت کرد و گذشت ))

                                         فریاد ۲۷ مهر ۱۳۸۷ خورشیدی برابر ۱۸ شوال ۱۴۲۹ عربی

* غروب داشتم کاغذهای جیب شلوارم را نگاه می کردم که بسیار حجیم شده بودند ناگهان این دل نوشته را که به مناسبتی در مرداد ماه نوشته بودم یافتم.
ناتمام مانده بود ۰راست تر بگویم نمی خواستم که تمامش کنم .همانطور ناقص دوست تر می داشتمش اما ...
پیشتر چند بار امتحان کردم و نشد ،حسش نبود و کلام نمی آمد.
اما امروز غروب این چند خط خود به خود بر ذهنم آمد متاسفانه.
گفتم پیش از آنکه مانند برخی دل نوشته هایم گم و گور شود این قطعه نا تمام .اینجا بگذارمش تا بماند.
این بیماری دل نوشته نوشتنم هم درد سری شده است در کنار دها مشکل و درد های سرم.
قرار بود از سیاست و اجتماع بنویسم اما نمی دانم چرا به هذیان گویی افتاده ام.خودم هم نمی دانم.

** دیشب از دوستی که عنوان وبلاگش را گذاشته بود (( دچار یعنی عاشق )) پرسیدم از کجا این عنوان به ذهنش آمده است ؟ جواب دادند از شعری از سهراب اینجا بود که فهمیدم این یک خط متعلق است به سهراب .کاش عزیزی متن کامل شعر را برایم ارسال کند


+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 22:44
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|
 

تقدیم به حبیب که ...*

به رنج به دست می آید، برنج در بشقاب
تو ای عزیز که می خوریش خبر از آن داری!؟
اگر چه در سایه دولت عدالت گر!!!
دو یا سه تا هزار تومنی بابتش زکف دادی!
ولی تو چه دانی ز زحمت دهقان
که عمر و جوانی خود را به خوشه اش دادی
و پای در گل و لای و رطوبت و نم بود
به روی سرش آفتاب داغ مردادی
هزار دلهره و اضطراب با او بود
زخشکسالی و صد آفت خدا دادی
ز سخت کوشی دختران شالیزار
به جز دو سه عکس قشنگ، چه می دانی!؟
تو می خری و می خوری، دهقان پولش
برای حبیب، آسیاب می ماند و پریشانی.

                                         فریاد 10 مهر 1387 خورشیدی

*
۱ـ حبیب یه دوست خوبه برای من .کمی پریشان و بسیار گرفتار و پر مشغله .از بعضی جهات کمی شبیح خودم است ،از بعضی جهات خیلی متفاوت. بگذریم دوست نداره راجع به او بنویسم یا صحبت کنم .فقط بگم  تو این چند وقت که من را شناخته خیلی به من کمک کرده.همه جوره مادی و مهمتر از آن معنوی خیلی از موضوعات ...بگذریم.

۲ـ خیلی سپاسگذارم از دوستایی که برایم پیام گذاشتند و جویای احوالم شدند چه خصوصی و چه عمومی .و امیدوارم پوزش من را بپذیرند که دیر جواب محبتشان را دادم.خیلی خیلی گرفتار بودم .قول می دهم جبران کنم .

۳ـ این چند وقت خیلی گرفتار بودم،هم منتظر مهمان عزیزی بودم و برایش تدارک راحتی می دیدم و هم  می توانم بگویم شب و روز کار می کردم و البته از فردا هم باید دوباره ادامه بدم .امروز به مبارکی عید فطر کار تعطیل شد و فرصت کوتاهی فراهم .دیروز غروب سر کار داشتم نوشته هایی را سرو سامان می دادم  که ناگهان این چند خط  به ذهنم آمد نمی دانم چرا، شاید چون داشتم به پریشانی حبیب فکر می کردم که چه کار می خواهد بکند با این خشکسالی و ... شاید دل نوشته خوبی نباشد اما از دل بر آمده امید وارم بر دل نشیند.


+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 19:2
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|

 

تقدیم به همه دوستانم که به این وبلاگ سر می زنند و با نظرهاشان مشوق من هستند به بودنم در این دنیای مجازی و البته به دوستانی هم که سر نمی زنند یا وبلاگ ها یشان را حذف کرده اند یا متروکه رها کردند و رفتند.
البته این دل نوشته در وصف حال دوستان من نیست اما دوستان می توانند هر وقت گله ای از معشوقشان دارند آن را در گوشش نجوا کنند.شاید کارگر افتد.برای من که فرصت نجوا کردنش پیش نیامد.راستی مواظب محتسب! و حسود باشید.*


ای که یادت همه شب مونس تنهایی من،
هیچ آیا تو به من اندیشی،
قد یک شادانه!؟
یا ارزن!

که چنین سخت ،جفا می کنی ام،
و در این شهر خراب آواره.

ای که من خاطره هایت را چون آلبومی،
ـــ که همه زیبایی و پاکیست ـــ
یک به یک می بینم،
گاه لبخند زنم ،گاه  هم غمگینم.

ای ((که بی لبهای تو عمریست با پیمانه می سازم))**
زخم دل! پنهان نمایم،
تاک را تریاک می سازم.
و اندر آن خود را رها ،چون کف به روی باده می سازم.

هیچ آیا چیزی
از شفقت دانی!؟
مهر در دل داری!؟
اندر آن سینه آیا اصلا دل داری!؟

که چنین مستانه
و در این شهر خراب!!
می کنیم آواره.

                          فریاد ۱۲ اسفند ۱۳۸۶ خورشیدی

*- این روزها دچار خود سانسوری شده ام.
هم از نظر سیاسی و اجتماعی،هم از نظر ...
خیلی دوست دارم مطالبی در مورد اتفاقات و حوادثی که افتاده یا می افتد بنویسم.
چند مطلب هم نوشتم اما ناقص هستند و حوصله تکمیل کردنشان را ندارم.
هر وقت فکر می کنم ممکن است بعضی ها خوششان نیاد یا باعث ناراحتی بعضی های! دیگر شود از نوشتن در باره آن موضوعات یا تکمیل کردن مطالب نوشته شده ام صرف نظر می کنم.
در مورد دل نوشته ها هم که تجدید رسواییست!جواب گوی نوشته های سیاسی و اجتماعیم هستم و خواهم بود از کسی هم نمی ترسم اما این دل نوشته ها یک روز کار دستم می دهند و ...
فعلا وب گردی می کنم و به همه جا سرک می کشم البته وقتی بی کارم.
تصمیم گرفتم مطالب و مقالات و خبرهایی که به نظرم جالب توجه هستند را در وبلاگم لینک بدم و شاید توضیح و نظری هم در کنارش.
این طوری شاید این وبلاگ کمی رونق بگیرد و شاید حال و هوای خود من هم عوض شد و توانستم راحت تر دست به قلم بشوم.
تا چه پیش آید.

**- (( بی لب های تو عمریست با پیمانه می سازم))
این مصرع از بیتی بود که دوست عزیزی در شعری برایم فرستاده بود.
شاعرش را معرفی نکرد .من هم نمی شناسم.
این را نوشتم از باب رعایت حقوق مولف.زیرا از من نیست.
شاعرش هر که هست سرش سلامت خیلی زیبا نوشته است.
برای من الهام بخش بود بسیار.
که گفتم :لبانم جای لبهایت به تلخی! عادتی دارد
             نگاهم جای چشمانت به سردی شب تاریک
یا  در این دل نوشته جدید مشمول خود سانسوری شده که :
...و عاشقی باید
برای معشوقی
که سیب قرمز عشقش به کام ما آید
و جای تلخی می،شربت! از لبش زآید
...


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 22:55
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|

  

از پی آن نگاه های بلند
حسرتی ماند و
آه های بلند.*

 

نگاه اولینت را
به خاطر ،باز می آری!؟
که آغازش نمودی،داستانم را به یکباره!

تو با استاد می گفتی سخن
اما نگاهت در نگاهم بود
و شاید غمزه ای در گوشهء چشم سیاهت بود
و من در دل برایت ناز خندیدم
برای غمزه ات ،شیرینیت من باز خندیدم .
به خود گفتم که این تزرو
اگر چه لعبتی زیبا و بی همتاست،
نشاید قسمت بام بلند ما و دام ما،
که در دام غرور کاذبی بودم ،گرفتارا.

ـــ و در سر خواب اصلاح امور ملک می دیدم
  و جانبازی به راه عدل و آزادی.
  چه خوابی و چه دردآگین سرابی بود 
                                       که من دیدم! ـــ

به خود گفتم
                نه
                  این یک اتفاقی بود ،
                                             ساده
از صفای غنچه ای نو رسته ،نیمه باز در سایه
که نادیده، نه شبنم نه نوای بلبل عاشق
و پاک است و هنوزش را ه بسیار است،
نباید سوختن در پای این دیوار بی پایه!!!

و اما بعد از آن، این اتفاق ساده را من بارها دیدم
و فهمیدم
که این بذر، ندانم از کجا آمد
درختی شد تناور ،در زمین بکر و هموارم
                                                   دل و جانم.
ولیکن آن غرور نابجا ،
آن خلسه موهم!
مرا از تو جدا می کرد و بالا برد
دیوار جدایی را،
میان جسم من با روح
میان چشم من با نور.


نگاه آخرینت را
به خاطر باز می آرم!
و آن شور قشنگ و برق چشمانت
ـــ و آن شوقم به دیدارت ـــ
و آن آبی زیبا،آسمانی روسری بر سر
که گلهای نگارینش
صفا از روی زیبای تو می دیدند
و آن لبهای شیرینت
که چون بر خنده وا می شد
همه گویی جهان و هر چه در آن هست،
هم بر من روا می شد.

نگاه اولین و آخرینت را
به خاطر می سپارم من.
و یادت را،
             و یادت را
برای یادگاری از نگاهی گرم،
که دیگر بار نتوان دید!
کنار ((جام حسرت!))
                        باز بگذارم.

                             فریاد ۲ فروردین ۱۳۸۷خورشیدی

  

*1 _ هر چه به ذهنم فشار آوردم که یاد بیاورم خالق این چند بیت را نتوانستم. خوشحال می شوم دوستان اگر بدانند یاد آوری کنند.

 2 _ به خاطر این عکس ممنونم از دو دوست عزیزم اول کافه سکوت که من را با این عکس و هنر مند آشنا کرد و دوم خانم معلم دوست داشتنیم سارای صبح امید که با حوصله کمکم کرد تا بعضی کارها را اینجا یاد بگیرم.

 3 _ تو این مملکت کپی رایت هم نداریم که بخواهیم از صاحب اثر اجازه بگیریم و البته پولش را هم !!پس فقط امیدوارم ناراحت نشه و برای حفظ حرمت اثر و صاحب اثر این هم نشانی از هنرمند آنتونیو دیاز.

http://photo.net/photodb/member-photos?photo_id=7482511

 

 


+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:49
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|

تقدیم به دوست عزیزی که آرزو می کنم هیچ وقت بعضی از دل نوشته هایم را نخواند و اگر هم خدای ناکرده روزی خواند،از صمیم قلب آرزو می کنم آنقدر خوشبخت باشد که بتواند در دلش به من بگوید:چه دیوانه پر مدعایی!
می ماند رسوایی این داستان برای من که آنرا هم خیالی نیست*

 

تو را تنبیه خواهم کرد
و نفرینی به غایت سخت.
برایت یادگاری می گذارم
تلخ و درد آگین
که تا دیگر نیابی هیچ ،آرامی و سودایی.

تو را از عشق خود محروم می سازم!

ـــ‌‌ لبانم جای لبهایت، به تلخی! عادتی دارد
نگاهم جای چشمانت،به سردی شب تاریک ـــ

تو را از مهر خود محروم می سازم
و با گرمی، مهری تازه
یادت را ،برای تا ابد
نابود می سازم
و خاکت را،
برای آنکه دیگر یاد نتوانم
تماما باد خواهم داد
و یا در پشت کوهی سخت
به زیر پشته ای از خاک
بدون هیچ آیینی!
برای تا قیامت دفن خواهم کرد.

و آن گاه است ،
می فهمی
که در این بازی چوگان
از این پس ،گوی در میدان تو باشد
و بند صد هزاران بندی ماهر
و استادان صنعتگر
نتاند چینی بشکسته را، سازد
به سان چینی اول.

و آنگاه است ،
می دانی و می مانی و صد آه و اگر با تو
و شاید،اندکی حسرت

چرا ماندی؟!
توانی رفت.
دگر چیزی ندارم ،تا تو را گفتن.
چرا ماندی؟!

و آن نفرین ؟
توانش را نمی بینم به خود دیگر.
تو را شاید،همان تنبیه یا حسرت!
برای باقی عمرت
کفایت باشدت دیگر.

                                 فریاد ۱۶ اسفند ۱۳۸۶ خورشیدی

*چند نکته با ربط و بی ربط در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:46
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|
قضاوت در مورد برخی رویدادهای تاریخی، بخصوص وقایعی که ابهامات در آن بسیار است و بازی گران و بازی گردانان آن هنوز پا برجایند و هر یک می خواهند وقایع تاریخ را به سود خودشان تفسیر کنند کاری بس دشوار است.
خوب یا بد بودن آنچه شد یا باید می شد هم داستانیست مشابه آنچه در بالا به آن اشاره کردم.
قضاوت با آیندگان و تاریخ با وجدان*

این دل نوشته تقدیم به کسانی که روزی برایشان این سوال مطرح می شود که:
اميد بر دروغ چگونه توان زدن!؟


چون قطره بوده ام،
منم در ميان سيل
آن سيل سهمگين
آن سيل پر خروش
آن سيل زود جوش و ناگه شده خموش!
در ازدحام آن همه تدبير و مصلحت!

چون مشت بوده ام،
در لابه لای آن همه مشت گره شده
نزديکتر به آن همه دلهای خون شده
در جست و جوی راه دو مفهوم گم شده
آزادی و عدالت افسانه مان شده!

چون چشم بوده ام،
چون چشم آن جوان که زجايش برون شده!
يا چشم ناظری که نگه می کند ز ترس
بر قيل و قالها و بگير و ببند ها
بر ضرب و جرح ها ،که چون زهر چشم شده!

چون گوش بوده ام،
دالان و حفره ای پر از های و هوی ها
پر وعده و وعيد
پر ياوه و ريا
گاهی چه تلخ بود بر آن گوش بی شعور!
دست نوازش سيلی روزگار!

حالا پس از گذر سال و ماه ها
چون فکر هم شدم،
دل خسته و غمين
پر بيم و اضطراب.
مبهوت و منتظر!

سر بست بگويم سخن تلخ فکر را،
بر ريسمان پاره چه چنگی توان زدن!؟
بر باد های سست چگونه گمان زدن!؟
اميد بر دروغ چگونه توان زدن!؟
                                           فرياد ۱۸ تير ۱۳۸۷

*به نظر نگارنده همانطور که انسان بی وجدان در دنيا يافت مي شود متاسفانه !
تاريخ و تاريخ نويس بی وجدان! هم شايد يافت شود.
پس چه خوب است در گزينش منابع تاريخی مان کمی دقت هم داشته باشيم


+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1:27
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|
با که باید گفت این
من دوستی دارم !
که به دشمن خواهم از او التجا بردن .
                                                    اخوان عزیز


دردیست در سینه ام ،دردی.
بغضی در گلویم ،وای.
فریادی هم در نای.
با که گویم من آن ،ای وای
آی ای مردمانم ،آی.
با که گویم من آن ،ای وای!

دوستی!،دشمن شد!
فرزانه ای ،شیطان!
آنکه از حق می گفت !
نا حق کشتمان این سان!
نه داوری ،نه داد !
نه فرصت فریاد!!
چون جلادی جبار!
زد از ریشه مان بنیاد!
جرم مان ناگفته !
حکم مان را گفته !
محکومیم  به نابودی!
ای داد بر این بی داد!*
                             فرياد ۸ تير ۱۳۸۷ خورشيدی

*اين دل نوشته را فی البداهه گفتم در حالی پريشان که تقلا مي کردم برای بقا وجودی که زود به نابودیش بر خاستند!!!
از اینکه نتوانستم برایش کاری کنم بسیار ناراحتم.
این هم درسی بود ، پیشتر آموخته بودم که در مورد افراد نباید از روی سخنشان قضاوت کرد و در کارزار حوادث باید شناختشان.
گویا فراموش کرده بودم یاد آوری تلخی بود .
سخن بسیار است
اگر بگذارند که بمانیم !
اگر چه نیا موخته ام عادت کنم و سکوت ! برای ماندن!!


+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 22:57
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|

چشمهایی بسته
گوشهایی،همه کر
و زبانها خاموش
عقل هم تعطیل است.

آنچه دیروز،خطا بود و گناه و طاغوت،
همه امروز حلال است و مباح و آزاد.
و همه پاک شده است
به مثال لبن از سینه  یک مادر پاک.

برجها بر آفاق
کاخ ها هم آباد
و سلاطین و خوانین بسیار
بنشستند بر این خوان خراب(....).*

آنکه از عدل علی،گفت سخن ها بسیار
دگر امروز بجز حضرت بو سفیانش!!
راه و رسمی نپسندد به مرام و کردار
سفره اش رنگین باد! دولتش دیرین باد!!

چه کسی گفت :که هیچش کاخی
سر نیاورد به بالا مگر از خون فقیر،
خانه اش ویران باد، یاوه گو ییست عظیم!!
کاش می بود و می دید ولایات (....).*

                                         فریاد ۲۴ فروردین ۱۳۸۷

*در جای خالی نقطه چین ها نویسنده دل نوشته کلماتی نگاشته بود که به دلائلی از قرار دادنش صرف نظر کرده.
شما با توجه به قریحه و نظر خود هر چه گذاشتید نیکواست .
و شاید چون دوستان در فضای مجازی نت بیشتر پست مدرن می اندیشند با تکیه بر نظریه (مرگ مولف) می توانند برداشتهای دیگری هم بنمایند که خوشایند شان باشد. باشد که خوشایند محتسب نیز باشد.


+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:5
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق            ثبت است بر جریده عالم دوام ما
                                                                                         حافظ
وقتی که عشق
از دل سنگم ،جوانه ساخت.
یا از کلام تلخ و نژندم،ترانه ساخت.
ازچهره ام عبوس و گرفته، چو واله ساخت.
شبگرد و شب زده ،به خیابان و کوچه ساخت.
ــ آن زاهد جوان که نمازش قضا نشد،
حالا به غیر باده و می را ،غذا نساخت. ــ
دستی که جز ، به چک و سفته خط نداشت
حالا به ((حکم عشق))*،دلش دل نوشته ساخت.

چون باد آمد است و چون باد می رود
این باد بی اساس ،چنین جاودانه ساخت؟!

دیگر شما که معدن ذوقید و کان حسن
بهتر ز باد سست ،که باید یگانه ساخت.
شعر تر و غزل کار ساز تو
جایت بلند و مرتبه ات جاودانه ساخت. 
                                       فریاد ۵ فروردین ۱۳۸۷

*دل نوشته (حکم عشق)پاره ی دوم از سه گانه ایست در باب عشق از منظر نگارنده این متن. پاره اول و سوم در باب عشق دیدگاهم را روشن تر می نمایاند که در فرصتی نزدیک تقدیمتان خواهم کرد. 


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 22:32
توسط فریاد موضوع: دل نوشته ها|

faryadaram

فریاد

faryadaram

http://faryadaram.blogfa.com

فریاد آرام

فریاد آرام

فریاد آرام

از من نپرسیدچه کسی هستم.
و از من نخواهید همان کس باقی بمانم.
(میشل فوکو)

اگرچه این جمله فوکو را دوست دارم و با تمام وجود،احساس و لمسش!! کرده ام.
اما
دوست دار و وامدار مدرنیزم و آورده هایش هستم،خوب یا بد.
و
نه سیاست مدارم ،نه شاعر،
سعی می کنم انسان باشم.
انسانی عاشق نوع بشر و وطنم.
و شاید اگر فرصتی بود سایر خواستنیهای انسانی!


دوستان عزیز
در صورت تمایل به تبادل لینک من را در جریان بگذارید.
خوشحال می شوم.


سیاست نوشته های یک نیمه شاعر

فریاد آرام

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog