سیاست نوشته های یک نیمه شاعر
به غربت غروب غریبت سلام یا غریب الغربا
گفتم اخوان ثالث و امروز سالروز رهایی و آزادیش از بند تن بود. و این روزها عجیب دلم هوای خراسان دارد. *ـ غریب ماییم نه علی ابن موسی. غریب و ساکن در غربت عتیق منم، با خود از خود بیگانه، نه او که میلیونها عاشق و مرید و نیازمند دارد که هر روز و شب به دیدارش می شتابند. اما او قریب است. به که و چه من نمی دانم، فقط این را خوب می دانم که او قریب الغرباست، قریب الضعفاست، و قریب الفقراست. خدایش زنده نگاه دارد،استادی داشتیم که تمامی تاریخ تمدن غرب را مو به مو در بر داشت - می گویم در بر و نه از بر به این معنا که به تاریخ مسلط بود،ساعتها تاریخ می گفت و تحلیل می کرد بدون نگاه به جزوه ای یا کتابی - ایشان تکیه کلامی داشتند که چون صدای زنگ ناقوصی در گوش جانم مانده و اگر چه تلاش می کنم درستیش را باور نداشته باشم و این سخن استاد لطیفم را به حساب هشدار برای توجه دادن بیشتر مخاطب به عوامل انحطاط تمدنها و ملتها و فرهنگها تلقی کنم تا واقعیت، اما گاهی که به سیر وقایع دقیق می شوم می بینم متاسفانه این سخن چندان هم به دور از واقعیت نیست که :(( پیشرفت همیشه مقدر بشر نیست )). به یاد می آورم در روزهای پس از وقایع 18 تیر که در بیشتر شهرهای بزرگ دانشجویان و مردم دست به تظاهرات اعتراضی زده بودند یکی از شعارهایی که مطرح می شد (( آزاد باید گردد این یا آن شخصیت )) وابسته به (( گروه های خاص )) بود. در آن روزها اگر حافظه ام درست یاری کند به گمانم آقای کدیور هم در زندان به سر می بردند.چه مشقت و خون دلی خوردیم تا بتوانیم جای گزین کنیم شعار (( زندانی سیاسی آزاد باید گردد )) را به جای کدیور آزاد باید گردد یا سرود (( ای ایران )) را در کنار سرود (( یار دبستانی من )).
اعتراف می کنم که نتوانستیم .اگرچه جمعیتی محدود همراه و هم آوازمان شدند اما دوستان و بزرگان (( تحکیمی مان )) بنا بر رعایت (( پاره ای مسائل تشکیلاتی و حزبی!! )) حاظر نبودند برای (( غیر خودی ها و دیگران )) ی که مانند ایشان و بزرگانشان (( فکر )) نمی کردند از خودشان و بهتر بگویم حتی از (( حرکتهای مردمی )) هزینه کنند که مبادا مرزهای (( خودی و نا خودی )) شکسته شود و در روز (( چانه زنی از بالا و فشار از پایین )) متهم به (( غیر خودی )) بودن شوند. آن روزها سکوت کردیم و چون (( قطره ای در آن دریای خروشان )) در کنارشان بودیم تا در صفوف مان شکافی نیفتد، صدایمان هم به جایی نرسید چرا که چون امروز (( توان و بضاعتی )) نداشتیم و پشتمان به هیچ جایی و بزرگی بند نبود چه خودی و چه ناخودی به جز (( فکر و اندیشه مان )).لاجرم اگر مجالی می بود از پائین فشار می آوریم و تا ایشان در (( بالا )) چانه زنی کنند. هر چند هنوز بعضی بزرگانشان سعی می کنند مرزهای خودشان را با برخی دیگر از غیر خودی ها حفظ کنند و (( غیر خودی،خودی )) بمانند تا با (( غیر خودی های اساسا غیر خودی )) جمع نشوند. نمی خواهم (( نبش قبر )) کنم که به واقع دردی دوا نمی کند بلکه (( روایت تاریخ )) می کنم از خودی و ناخودی در این سرزمین مظلوم. سالها پیش آرزو داشتم روزی بزرگان این سرزمین از میان انسانهایی باشند که بیش از هر چیز به ایران و ایرانی بیندیشند و آزادی و حقوق بشر و خود این گونه می اندیشیدم. نمی دانم شاید این سالها و وقایع آن باعث شده (( بد بینی )) ذاتی من شود و خودم را بسیار غیر خودی احساس کنم که حتی این روزها هم نمی توانم با بعضی از غیر خودیهای جدید احساس نزدیکی کنم. http://www.fallosafah.org/index.php در بیستم دی ماه 1387 در مطلبی نوشتم : http://faryadaram.blogfa.com/post-62.aspx گویا شیخ اصلاحات در ساعات آینده خبر خوشی برای اصلاح طلبان خواهد داشت.
* - روایتی است که می گویند کاپولا در ساختن فیلم پدر خوانده برای بزرگ نمایی از قدرت مافیا از ایشان مبالغی دریافت کرده یا شاید غیر مستقیم سایر دست اندر کاران فیلم به چنین وادی افتاده اند.در مورد صحت و درستی این روایت یا افسانه بودنش مطلبی نمی دانم اما این واقعیتی است که فیلم پدر خوانده برای مافیا مفید تر بوده تا زیان بخش.امیدوارم مطالب و نوشته های من برای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی حکم این داستان را نداشته باشد، باور کنید من پولی از ایشان نگرفته ام که بزرگشان کنم. پدر کشتگی هم با ایشان ندارم.فقط تلاشم در این جهت است که دوستان را با وجود و ماهیت چنین تشکیلات شبهه مافیایی در عرصه قدرت در ایران آشنا کنم. سازمانی متشکل از تعدادی افراد با دانش ناقص ! اما برخوردار از رانتهای فراوان قدرت خصوصا در حوزه آموزش و پرورش و دانشگاه های کشور. شدیدا انحصار طلب و خود بزرگ بین. که سر منشا بسیاری از مشکلات و انحرافات در سیاست و کشورداری رجال سیاسی ناشی از اعمال نفوذ ایشان است.افرادی که دنیای کوتوله ها را به ملت ایران تحمیل کردند و در ان احساس قد بلندی می کنند.و من بیشتر در عجبم چرا خواص و دست اندر کاران عرصه سیاست در کشور ما و حتی بعضی دوستان خوش فکر گرفتار بازی سازیها و جریان سازیهای این عده قلیل می شوند. اعتراف می کنم در چگونگی رمز ماندگاری ! و موفقیتهای ایشان علارقم مشخص بودن سابقه و منش و سلیقه شان مانده ام.
روزنامک نام مجله اینترنتی است بسیار وزین و پر محتوا که توسط دوستانی فرهیخته و وطن دوست اداره می شود http://rouznamak.blogfa.com/post-489.aspx مطالب و نظریاتی بسیار خواندنی و روشن گر و آموزنده. از آنجایی که هم دغدغه ایشان را درک می کنم و هم بر این نظرم که جرح و تعدیل و ممیزی در هر نوشته و اثر خواه از طرف صاحب اثر یا دیگران اگر چه در نهایت ظرافت و حفظ امانت داری به مفهوم مورد نظر انجام شود باز هم نوعی خدشه در بیان مطلب ایجاد می کند که در خوش بینانه ترین حالت شاید نتوان به تمام زوایای مورد نظر نویسنده پی برد - و چه بسا در پاره ای موارد اساسا موجب تغییر در نظر و بیان نویسنده شود از آن نوع ممیزی ها که در عرصه کتاب و فیلم در کشورمان با آن دست به گریبانیم -اصل نوشته ام را بدون حذفیاتش در وبلاگم قرار می دهم و اگر فرصتی بدست آمد ادامه نوشته هایم را در مورد گفتو گو ها و نظریات جناب میر فطرس به آن اضافه خواهم کرد.**
*-پس از قرار دادن این پست با اجازه دوستان روزنامکیم در وبلاگ، دوست عزیزم جناب لقمان توضیحی ارسال نمودند مبنی بر این که ایشان هیج جرح و تعدیلی در یاد داشتهایم اعمال ننموده اند و گویا این امر ناشی از پاره ای اشکالات فنی بلاگفا بوده متن یاد داشت دوست عزیزم را در یاد داشتهای نظر خواهی این پست می گذارم و به داشتن چنین دوستان فرهیخته ای بر خود می بالم. **- بارها در نوشته هایم وعده ادامه دادن نوشته هایم را داده ام و اکنون که به گذشته نگاه می کنم از اینکه پایبند بر وعده ام نبوده ام احساس شرم می کنم امید وارم این بار آن تکرار ، تکرار نشود. دوست عزيزم پدرام حال بپردازم به نوشته پدرام عزيز*
* ـ این نوشته را هم خیلی عجله ای نوشتم ممکنه بعد از مدتی از وبلاگ حذف کنم نمی دونم چرا ولی فکر می کنم باید این مطالب را می نوشتم شاید هم حذفش نکردم * *ـ در این قسمت به جای شماره علامت سوال گذاشتم چرا که نمی دونم چندمین قسمت این نوشته خواهد شد .از انجایی که می دونستم احتمال داره برخی دوستان بخواهند در مورد کسانی که در انتخابات شرکت نمی کنند نظریاتی بدهند گفتم این مطلب آخری را بنویسم بعد سر فرصت مطالب مد نظرم را ارائه کنم در وبگردی هام مطلبی خواندم مبنی بر اینکه آقای خاتمی از شرکت در انتخابات انصراف دادند و سعی کردن جناب موسوی را به شرکت در این وظیفه الهی مذهبی و ملی!! دعوت کنند و حمایت خودشون را هم از ایشان اعلام کردن.
نمی دونم این خبر صحت دارد یا نه اما به نظر من قابل پیش بینی بود . فقط یک مطلب می مونه و آنهم وضعیت این بنده خدا شیخ اصلاحات با این همه فداکاری و شجاعتش که در آخرین لحظات هم اعلام کرد اگر خاتمی بیاید کنار می رود با توجه به آن همه بازی هایی که آقای خاتمی و اطرافیانشان برای این پیر مرد در آوردند باز هم آقای خاتمی از مهندس موسوی حمایت می کند و معلوم نیست شیخ این بار هم باید به نفع مهندس کنار برود تا آرائ اصلاح طلبان شکسته نشود !؟ آرزو می کنم اصل خبر صحت نداشته باشد. از آنجایی که فعلا مطلبی ندارم برای گفتن و برای تغییر فضای وبلاگ یک یاد داشت را که چند وقت پیش برای دوستی فرستاده بودم در اینجا می گذارم من باب نداشتن مطلب. با کلیک روی نوشته های آبی می تونید متن نوشته دوست عزیزم را هم مطالعه کنید اکتبر 25, 2008 در t 10:20 ب.ظ درود اکتبر 25, 2008 در t 10:38 ب.ظ البته یک سنتی هم جا افتاده که هر شخصی تقریبا دو دوره اش را در ریاست جمهوری طی می کند سر بست بگويم سخن تلخ فکر را،
وقت کردین به این نشانی هم سری بزنید و ... "آقایان ، عالیجنابان ، بزرگانی که منت بر دل و دیده ی ما گذاردید و بر مسند راهبری ما نشستید و این گله ی درمانده و گمراه را به منش بزرگوارانه ی تان راهبری می کنید ، ما تاب درماندگی هم میهن خود نداریم ، مارا هم به غزه بفرسیتد." http://www.maahoor.com/newspage.aspx?typ=73 در دل نوشته پائین یک قطعه است که خیلی مناسب این مطلب است خودتون پیداش کنید
((اکثريت به قدرت رسيده فقط در چارچوب حقوق بشر بايد حکومت کند و حکومت ها مشروعيتشان را از آراي مردم و احترام به حقوق بشر مي گيرند. اکثريتي که در يک انتخابات آزاد به قدرت مي رسد فقط در چارچوب ضوابط حقوق بشر مي تواند حکومت کند. به عنوان مثل اکثريتي که در يک انتخابات آزاد به قدرت مي رسد حق ندارد آزادي عقيده و بيان را از مردم بگيرد يا بهانه حفظ امنيت ملي آزادي هاي فردي را محدود بکند)) خانم شيرين عبادي 10 دسامبر برابر 20 آذر سالروز اعلام اعلاميه جهاني حقوق بشر است. اعلاميه اي به ظاهر ساده اما بسيار پر محتوا،منشوري ايجاد شده توسط انسان براي سعادت انسان بدون واسطه و با زباني بسيار ساده و قابل فهم براي همه گان و بدون نياز به مفسر و شارح بر آن. بارها و بارها خواندمش و برايم عجيب است چرا بعضي افراد يا حکومتها با آن سر عناد دارند يا بسياري افراد يا حکومتها به ظاهر آن را پذيرفته اند و در واقع مفاد آن را نقض مي کنند.چه مطلب غير انساني در آن وجود دارد هنوز نتوانسته ام بفهمم. در وبگردي هايم به مطلب پر محتوايي از خانم شيرين عبادي بر خوردم که بي ارتباط با اين اعلاميه نبود و به دو دليل انگيزه اي شد براي نوشتن اين چند سطر. اول اينکه يادي از اعلاميه جهاني حقوق بشر کرده باشيم و شايد باز خواني مجددي از آن.* دوم اينکه يادي هم از خانم شيرين عبادي** کرده باشيم که يکي از مفاخر بين المللي کشورمان است . اينکه مي گويم بين المللي از آن باب است که شايد شهرت و محبوبيت! ايشان در برون مرزهاي وطن بيشتر از درونش باشد. نمي دانم چند درصد از مردم کشورمان نام ايشان را شنيده اند و از موقعيتشان آگاهي دارند . اينکه علي دائي يا جناب فردوسي پور يا مثلا جناب کردان در نزد مردم ايران از خانم عبادي شناخته تر باشند شايد امري بديهي باشد و متداول در تمام دنيا کما اينکه ديويد بکام يا مايکل جکسن يا حتي کريستين امانپور نيمه خوديمان شايد معروف تر باشند از ساموئل هانتينگتن يا فوکوياما يا حتي بزرگي چون پوپر در ميان مردم دنيا. اما اينکه خانم شيرين عبادي در ميان مردم ايران ناشناخته تر باشند از شخصيتهايي چون جناب اکبر گنجي يا عباس عبدي يا حتي استاد برادر رحيم پور اين امر جاي بسي تاسف دارد و ... براي تنها شخصيت ايراني برنده جايزه نوبل آن هم جايزه صلح نوبل. وقتي جايزه صلح نوبل را به خانم عبادي دادند بسيار تعجب کردم. البته بسيار خوشحال بودم که يک ايراني آن هم يک بانوي ايراني شايسته دريافت چنين افتخاري شده است اما تا امروز احساس اندکي سياسي کاري در اين گزينش از سوي انتخاب کنندگان شيريني اين انتخاب را برايم اندکي تلخ نموده است . هر چه پيشتر هم مي رويم ... هميشه در ذهنم اين سوال باقي است که آيا شخصيت مناسب تري براي اين انتخاب در ميان ما ايرانيان وجود نداشته است. کساني که جسارت و اثر گذاري بيشتري داشته باشند و کار آمد تر براي اين مردم. گاهي اسامي اشخاصي بر ذهنم عبور مي کند اما با خود مي گويم که اين سليقه شخصي من است و حتما نظر آن جمع به حقيقت نزديکتر. طي اين سالها هميشه اين احساس را داشته ام که ايشان از فرصت و امتيازي که برايشان و شايد براي مردم ايران بوجود آمد آنطور که بايد و شايد استفاده نبردند و دچار فرصت سوزي ها و سکوتهاي عجيبي شدند. هميشه فکر مي کردم برنده جايزه صلح نوبل بايد نگاه گسترده تر و عام تري نسبت به مسائل داشته باشد و اگر چه دفاع از حقوق يک شهروند مظلوم به هيچ وجه ارزشي کمتر از دفاع از يک ملت مظلوم ندارد اما نمي دانم چرا احساس مي کنم شايد بهتر بود خانم عبادي دفاع از اشخاص را به بزرگواران ديگري مي سپرد که کم هم نيستند و به دفاع از حقوق ملتي مظلوم مي پرداخت که بيشتر از هر کسي به وجود ايشان نيازمندند. شايد چون هميشه عنوان برنده جايزه صلح نوبل من را به ياد بزرگاني چون مارتين لوتر کينگ مادر ترزا ويلي برانت نلسون ماندلا لخ والسا دالايي لامايا خانم سوچي مي انداخت چنين انتظاري از خانم عبادي در ذهنم ايجاد مي شد . امروز وقتي اسامي همه برندگان جايزه صلح نوبل را ديدم پي به اين نکته اساسي بردم که گويا نوع نگرش انتخاب کنندگان بسيار متفاوت از نوع نگرش من به اين موضوع بوده و نشان از غفلت من نسبت به اين واقعيت . مشاهده عناويني چون شيمون پرز انور سادات مناخيم بگين ياسر عرفات و کسينجر و ... بيانگر نگرش تماما تخصصي سياسي و کارکردي به مفهوم ايجاد صلح در جهان در نزد انتخاب کنندگان افراد است. نه نگرش صرف انساني و منزه بودنشان از هر پليدي. کما اينکه شايد اگر جناب صدام حسين هم کمي عقلاني تر در دنيا رفتار مي کرد و مثلا طي يک کنفرانس بين المللي از کويت بيرون مي رفت و اختلافاتش را با آمريکايي ها حل .شايد امروز زنده بود و مشترکا با جناب بوش برندگان جايزه صلح نوبل . بگذريم که با عنايت به اين پارامتر هم هنوز برايم اين سوال مطرح است که چرا خانم عبادي! شايد قرار بود در آن سالها به سبب وزيدن نسيم اصلاحات در ايران امتيازي و اميدي به ايرانيان داده شود که قرعه فال به نام خانم عبادي افتاده بود.حال اينکه ايشان از اين امتياز و و فرصت چگونه استفاده کردند موضوعيست که آينده و تاريخ به آن پاسخ خواهند داد. به اين نتيجه رسيده ام که ما ايرانيها بايد به حد اقلها قناعت کنيم و توقع زياد نداشته باشيم کدام کارمان شبيه کارهاي بزرگان ساير ملل موفق بوده که از اصلاح طلبهامان يا صنعتگرانمان يا ورزشکارانمان يا حتي تنها برنده جايزه صلح نوبلمان چنان توقعي داشته باشيم که مانند ماندلا يا لخ والسا يا خانم سوچي باشند. همين که در مجامع بين المللي نماينده اي از ايران حضور پيدا مي کند و حرفهاي قشنگ مي زند براي ما از سرمان هم زياد است و افتخار مي کنيم به آن . در داخل هم دفاع ازحقوق شهروندان مظلوم خاصه بانوان محترم و تلاش براي برابري حقوق زن و مرد فعاليت کم اهميتي نيست براي برنده جايزه صلح نوبل. و اما کاش اورهان پاموک*** ايراني بود . ما ايراني ها مردم شعر و ادبيات و گل و بلبل هستيم.قدر جايزه صلح نوبل را نمي دانيم کاش برنده جايزه ادبيات نوبل بوديم. *- متن کامل اعلامیه حقوق بشر را در این نشانی بخوانید http://www.payab.com/humanRights.html **- متن مطلب مربوط به سخنان خانم عبادی را در این نشانی بخوانید ***-اورهان پاموک نویسنده ترکیه ای برنده جایزه نوبل ادبی سال2006کویر تشنه باران است
((حمید)) تشنه خوبی به من محبت کن! که ابر رحمت اگر در کویر می بارید به جای خار بیابان بنفشه می روئید و بوی پونه وحشی به دشت بر می خواست چرا هراس چرا شک ؟ بیا که من بی تو درخت خشک کویرم که برگ و بارم نیست امید بارش باران نوبهارم نیست. حمید مصدق
امروز 7 آذر سالروز خاموشی حمید مصدق خالق عاشقانه های ناب است .*
*ـ بیشتر نوشته هام خیلی عجله ای و فی البداهه است اما این نوشته دیگر آخر عجله بود اعتراف می کنم که اگر امروز صبح رادیو فردا را گوش نمی کردم این نوشته،نوشته نمی شدکم و کاستش از این باب است و موضوعش و انتخاب اشعارش جای نظر بسیار. یاد آر ز شمع مرده، یاد آر
اختر به سحر شمرده یاد آر از سردی دی، فسرده یاد آر برباديه جان سپرده ،يادآر تسنيم وصال خورده ،يادآر. علامه دهخدا
و تو دیدی که چگونه پسر کفاشی
که دم از عدل الهی و صداقت می زد یک شبه قارون شد ؟ و چگونه شاپور ،ناگهان سلمان شد؟ فریاد
اول اینکه این صحبتهای ثروتمند ها حق مردم ضعیف را می خورند و استثمار می کنندشان و آدمهای بدی هستند که باید نابود شوند و ثروتشان به محرومین برسد و هیچ ثروتی جمع نمی شود و هیچ کاخی ساخته نمی شود مگر اینکه کوخی و خانه فقیری ویران شود و امثال این روایات وداستانها متعلق به دوران جاهلیت و نا آگاهی انسانها ست و بیشتر زائیده ذهن منحرف مارکسیستهای بی دین و ایمان است.نهایتا این که این ادبیات متعلق قبل از انقلابی بود که ثروت و حکومت دست دیگران بود اما حالا که همه چیز به کام ماست – منظورم جناب محصولی و سایر محصولی ها و سایر برادران وخواهران مسلمان و انقلابی عزیزمان است اعم از چپی و راستی و مدرن و سنتی و ... وگرنه ما که کماکان جزئی از امت حزب الله و همیشه در صحنه زیر خط فقر هستیم و امید وار به روزی که گردنه ای برای خدمت گزاری نصیب ما بشود شاید ما هم بتوانیم در این امر الهی خدمت به انسانها و خدمت به دین و اسلام کمی هنر نمایی کنیم – نه تنها ثروت بد نیست بلکه ثروتمندان هم دیگر بد نیستند حالا ایشان کار آفرینانی هستند که مردم برای ایجاد امنیت فکری خاطر مبارکشان نباید این سوال زننده وعوامانه را مطرح کنند که از کجا آوردی!؟ دوم اینکه بر فرض هم که بپرسید از کجا آوردی .خوب معلوم است فعالیت اقتصادی سالم و شفاف بدون زدو بند های سیاسی و رانتهای دولتی، اصولا مگر ممکن است انسان مسلمان انقلابی خدمتگزار به ملت و متعهد به نظام کار خلاف قانون انجام دهد!؟هرگز! چرا خلاف قانون !؟ وقتی اینقدر قانونهای دقیق و کارشناسی شده داریم با هزاران تبصره و ماده و متمم بر ان که می توان قانونی کار غیر قانونی کرد یا آنقدر نهاد و ارگان فراتر از قانون و مقررات داریم که هر کدامشان یک دولت مستقل هستند چرا خلافکاری و گناه کردن !؟ خلاف کاری و گناه کار بودن مال غیر خودی ها و عوام است که دستشان به هیچ جایی بند نیست نه آقایند و نه آقازاده اگر شما خودی باشید دیگر نیازی به خلاف و گناه نیست و اصولا هیچ کاری برای شما خلاف و گناه نیست. خیلی هم پافشاری کنید می گویند ارث پدر بزرگوارشان بوده .بنده خدا یک عمر زحمت کشیده مگر نشنیدین از قدیم گفتن قطره قطره جمع گردد ناگهان میلیاردها شود!! سوم اینکه واقعا در برابر این منش سیاسی جناب احمدی نزاد من خلع صلاح شده ام .هنوز هم معتقدم آقای احمدی نزاد یکی از صادق ترین و سالم ترین افراد در این حکومت است. ممکن است در توان مدیریتی و دانش سیاسی و صلاحیت ایشان در تصدی مقام ریاست جمهوری تشکیک کرد که این هم نشان ضعف ساختاری سیستمی است که افرادی که توان انجام کاری را ندارند در مناصب کلیدی قرار می دهد- هر چند که می توان به این نکته هم اشاره کرد که اصولا در کجای این سیستم افراد دارای صلاحیت لازم برای مناصب مختلف انتخاب شده اند که حالا چنین توقعی در مورد ریاست جمهوری داشته باشیم – اما در صداقت و سادگی ایشان نمی توان تشکیک کرد. چهارم اینکه مارکس انسان بزرگی بود وقتی که گفت اقتصاد زیر بنای همه چیز است و شاید به تعبیر بهتر موتور محرک همه حرکتها و رفتارهایمان.و چقدر وحشتناک است این واقعیتی که بیشتر افراد بشر به حرف و نظر انکارش می کنند و در عمل آن را سر لوحه زندگیشان قرار می دهند.نمی خواهم بگویم در همه موارد فقط و فقط اقتصاد و مادیات نقش داشته و دارند اما درصد نقش و تاثیر مادیات در برابر سایر پارامترهای موثر در هر حادثه و رویدادی بسیار زیادتر و در خور توجه است . اقتصاد و مادیات در مهاجرت اقوام ایجاد تمدنها و نابودیشان درجنگها و صلح ها در مبارزات و حرکتهای مبارزان و مصلحان و پیامبران در گسترش یا نابودی ادیان در انقلاب ها و در انقلابی ها و حتی در انسانی ترین مناسبات میان انسانها در عشق ورزیدن هم نقش اساسی دارد.
چند روز پیش تو خیابان ناگهان یک همکلاسی قدیمی را دیدم.چند سالی بود ازش خبر نداشتم.آخرین بار کمی از من پول قرض گرفت که یکی دو ماهه بر گردونه تا همین چند روز پیش سه چهار سالی بود که ندیده بودمش.کنار خیابان منتظر تاکسی بود با خوشحالی صداش کردم .خدا را شکر شناخت و سوار شد مسیرمون یکی بود چند تا چهار راه پایین تر پیاده می شد بعد از احوال پرسی و خوش و بش وقتی داشت پیاده می شد به شوخی ازش پرسیدم بالاخره مدرکت را گرفتی!؟ خیلی جدی به من نگاه کرد و گفت :آره دارم دکترام را هم می گیرم. باورش برام سخت بود.اما باید باور می کردم.چیز غریبی نبود با آن سهمیه جانبازی و سابقه جبهه ای که داشت هیچ بعیید به نظر نمی رسید.مگر بارها و بارها ندیده بودم این ماجرا را !؟ *
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * -چند وقت پیش که مدرک دکترای بزرگواری نقل محفل عام و خاص شده بود و از آن مهمتر بزرگوار دیگری هم عنوان نمودند که این مدارک کاغذ پاره هایی بیش نیستند و ... این مطلب را نوشته بودم .اما به دلائلی از قرار دادن ان در وبلاگ خود داری کردم چند هفته پیشترش هم در مباحثه ای با دوست دیگری به ایشان گفته بودم که بسیاری از این عنوانهای استاد و دکتر که بسیاری اشخاص در کشور ما برخوردار از آن هستند به واقع شایسته ایشان نیست و به صرف داشتن مدرک دکترا در فلان رشته یا عنوان استادی در علوم اجتماعی نمی توان به گفتار و نوشته هاشان استناد کرد که ایشان بلند قامتانی هستند در سرزمین کوتوله ها !!! یا کوتوله نگاه داشته شدگان. اما گویا موضوع آن مدرک دوباره رنگ و بویی در محافل سیاسی گرفته و گروهی در صدد نمی دانم چه بگویم مثلا جبران مافات.از آنجایی هم که مطلب جدیدی نداشتم همان نوشته را با اندکی جرح و تعدیل و ملایمت اینجا گذاشتم. چند وقتی است به این می اندیشم که که گویا در این مملکت اگر بخواهید حرفی بزنید و نظری بدهید بیشتر از آنکه ببینند چه می گویید نگاه می کنند که چه مدرک و مقامی دارید.گویا با داشتن مدرک بالا تر حرف و نظر هم منطقی تر و مستدل تر و محکم ! تر می شود. باید به فکر مدرک دکترایی باشم !! امان از گرفتاری یک لقمه نان حلال.
تقدیم به پیر احمد آباد،
که چون پدری دوستش می دارم، با وجود کاستی هایش چون کاستی های هر پدر فداکار و دلسوزی.*
در اطاقم عکسیست پدرم باور کن، فریاد ۱۴ اسفند ۱۳۸۷ خورشیدی *ــ زنده یاد خلیل ملکی روزی به پیرمان گفت :راهی که شما می روید اشتباه _ البته لفظ چیز دیگری بود من نقل به مضمون می گویم _ است اما ما تا آخرین نفس با شما خواهیم بود ،روحش شاد. |