آه
ای بانوی گلهای آفتابگردان
ای بانوی عشق،
به حرمت راستی اين يگانه راه
به حرمت دوستی اين نعمت بزرگ
به حرمت عشق اين درد جاودان
و هم بيشتر به حرمت خدايی که
قربان کردی به پايش دلم را
برايم آرزوی مرگ کن
که شيرين ترين رستگاريست
نبودن در اين دنيای چرک
نديدن عالمان بی عمل
و زنبوران بی عسل
شيخ و مفتی و محتسب!
...و ...و ...
اگر به آرزويم رسيدم
روزی يا در شب
و رستگار شدم در خاک
به نکير و منکر لبخند خواهم زد
- لبخند کليد معما هاست -
آنها جواب معما را می دانند
مرغ بود ابتدا يا تخم مرغ!؟
خدا انسان را آفريد يا انسان خدا را!؟
شايد هم از خود خدا پرسيدم!
شايد در زنگ تفريح های جهنم
و يا در گردشی که برای کباب کردن دلمان
از بهشت گذر می دهندمان
از محمد يا علی!
حکمتش را پرسیدم!
که چرا ؟
خدا
برای بانوان محمد ،خاصه ام المومنين
مادرمان!
اين همه آيت فرستاده رنگارنگ!
اما برای علی و حقش!
دريغ کرده از يک آيه محکم!
آيا علی
نيم آيه ای ارزش نداشته محکم!
از عمر و تازيانه اش هم،
سوال خواهم کرد.
تازيانه ای که به راه راست رهنمونمان بود
و سراغ خواهران و مادرانم را
در حرمسراهای مومنين خواهم گرفت
حقشان بوده بی شک!
جهاد فی سبيل الله
چنان جهادی چنين پاداشی را سزد،
نوش جان.
و بسيار سوالات ديگر،
آنقدر
که آنجا هم دهانم را بدوزند به سيم داغ!
که داغيش از المنتيست جاودانه
که از باطری مغزم تغذيه می شود ،
مدام.
آه
ای بانوی گلهای آفتابگردان
ای بانوی عشق،
جوابی اگر دادند
برايت اس ام اس خواهم کرد
از جهنم!
مقام ابلیس و فاست!
شايد آنجا از سانسور و فيلتر مغز خبری نباشد،
شايد.
راستی ،
از اينکه روشنم کرديد
چه شيطان بزرگی هستم
سپاسگذارم،
باید که رفت و توبه نمود از گناه، های نکرده،
باید که رفت.
۲۸ و ۲۹ آذر ۱۳۸۷ خورشيدی
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 9:45
توسط
فریاد
تقدیم به روح پروانه *
هجده ساله بود شاید،
_ چند سال بیشتر یا کمتر _
چه فرق می کند برای گلوله یا که طناب
وقتی که باید روح را جدا کند از کالبد پروانه!
باور داشت آیا به آنچه او می کرد!؟
باوری برون آمده از ذهن هجده ساله!
_ چند سال بیشتر یا کمتر _
چه فرق می کند، که جوان بود و خام آن دردانه.
و مانده بود از سپاهیان رفته به خاک
که خوانده بودند فقط چند روزنامه.
و یا که چسب زده بودند چند شب نامه!
به شب زدن شب نامه ای که خود شب بود!!
و من یقین دارم
که او نمی دانست
چه می کند و چه ها تواند خواست
از این جدل سخت بی ثمرش در نجات این خانه**
نجات این خانه !!
چه ادعای بزرگی،بضاعتی اندک!
برای دو تیغه قیچی،زننده بر ساقه.
برای حاکم و محکوم هر دو دیوانه!
برای قاتل و مقتول هر دو بیچاره!
و گاه با دل خود من یواش می گویم،
که شاید عاشق بود.
به شوق عشق بود که چنین شعله زد به جانانه
چو مست دیوانه!
مثال مستی خودمان به روزگار شباب،
و پیش تر از ما
و بعد هم از ما.
چه فرق می کند اما
که عشق هم گویا
گناه و معصیتی هست بزرگ در این خانه!!
و عشق چه می بود،برای پروانه!!
کنار با عاشق،جوان دل داده.
کرشمه و نازی و قهر و لبخندی،
برای مرد وجودش که پای افتاده
به زیر بار گرانی و خرج یک خانه.
و گاه گاه هم درد قند*** شیرینی
لگد زنان به شکم،نیش بر پستانه.
دوان چو کاشیکی از قفای اروانه****
و عشق چه می بود اگر که بود بود،وجود پروانه!؟
نه خاطره اش تلخ درد و زهر آگین
نشسته کنج دل مادری جوان داده!!
ضیافتی بزرگ به پا شد ز مرگ، در خانه
عروس باکره بردند به زور در خانه
_ نه از برای خون بس،برای خون بازی _*****
دو حجله بیاراستند از برای پروانه
به حجله دوم جسم او کشتند،
به حجله اول روح پروانه.
۲۷ مرداد۱۳۸۷ خورشیدی
*ـ توضیحات در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 14:6
توسط
فریاد
موضوع:
نوشته های دیگران|
من وارد مباحث زنان نمی شم بخصوص مباحث فمینیستی.نمی دونم چرا!؟شاید چون فکر میکنم در سرزمینی که انسانها هنوز باید برای حقوق اولیه شان مبارزه کنند،بحث تفکیک حقوق زنان یا مردان چه مفهومی دارد.
با این وجود چون دوستی خواستند و از آن مهم تر فکر میکنم این موضوع موضوعی نیست که نیاز به بگیر و ببند داشته باشه برای حرمت نهادن به آزادی شما را دعوت به دیدن این مطلب میکنم
http://bejormezanboodan.blogfa.com/
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:24
توسط
فریاد
موضوع:
نوشته های دیگران|