سیاست نوشته های یک نیمه شاعر
تقدیم به م امید که بسیار دوست می دارمش
گویند که ( امید و چه نو مید) ندانند من مرثیه گوی وطن مرده خو یشم . دوستی گفت : که فریاد، تو لبخند بزن دیده را باید شست جور دیگر دیدن را آموز که جهان پر شود از سبزی برگ. سبزی برگ درختان زیباست. جنگل سبز درختان اما ،زیباتر و تو دیدی که چگونه همه جنگل را دزدیدند؟ و درختانش را ، یک به یک ببریدند؟ سرخی گل، به گلستان زیباست و تو دیدی که چگونه دست نفرین زمانه ،همه را پر پر کرد ؟ نامشان بر سر کوی و برزن مقصد عالم کرد . و تو دیدی که چگونه پسر کفاشی که دم از عدل الهی و صداقت میزد! یک شبه قارون شد ! و چگونه شاپور ،ناگهان سلمان شد! مادرم بهر یکی لقمه نان مشتری اتول و خلوت حاج آقا شد. خواهر کوچک من اندیشد که چقدر شاد زید که چه آزاد زید چون تواند که کتانی پوشد یا که جین بر پا کند یا یکی دو طره موی تابناک بر سر باد صبا افشان کند. و نمی داند شاید روزی چون عروسک ،یا کنیزی زیبا مجلس آرای یکی بولهوس سفله شود یا که بد تر از آن همسر احمد و معشوقه محمد بشود. و خودم این سعادت که تو داری فریاد ۸ اسفند۱۳۸۶ |