آنجلای عزیزم
دلم برایت بسیار تنگ شده.
باور کن دیگر هیچ چیز در دنیا غیر از کنار تو بودن برایم مهم نیست.
باور کن! اعتراف می کنم به این واقعیت تلخ!
و باور کن هر روز به یادت هستم،می توانم بگویم بدون استثنا،هر روز.
هر روز به خودم هزاران بار نفرین می کنم که چرا آن خریت بزرگ!!! را مرتکب شدم.
من اگر چه هم نام بنجامین عزیز!!! بودم و با اینکه بر روی دو پا راه می روم و مثلا انسان هستم ،اما به اندازه آن خر فرزانه! هم شعور نداشتم که قدر تو را بدانم و نگذارم که هم خودم نابود شوم، هم تو دوست داشتنی ترین وجود زندگیم از دست بروی برای هیچ و پوچ.
باید فکر نجات آنجللند را فراموش می کردم. من را چه به این حرفها، آنجللند دیگر وجود ندارد اینجا دمولند است چه من بخواهم چه نخواهم خوب یا بد! جمهوری متافیزیکی دمولند .آنجللند من تو بودی من کور بودم .من باید دست تو را می گرفتم و می رفتیم یک گوشه این دمولند متافیزیکی یک آنجلند کوچک درست می کردیم برای هم، یا شاید فرار از اینجا و فراموشی در دیاری دیگر.
من می توانستم .
اما اینکار را نکردم و حالا پشیمانم .
هر چند معلوم نیست عزیز دلم اگر آن کار را هم می کردیم شاید بیشتر پشیمان می شدیم هر دومان امروز.
نمی دانم.
راستی این روزها یک اتفاقی افتاده در اینجا که من را به یاد خاطره ای از تو انداخت، دوست دارم برایت بنویسم آنرا.
یادت می آید سالها پیش در تشکیلات حزب نیمه اشتراکی متافیزیکی ((آسمان آبی برای دمولند متافیزیکی))به اصرار برخی دوستانم یه همکاری نیم بند داشتم .
می دانم هنوز برایت سوال هست که چطور من با آن عقاید آزادی خواهانه و غریبم در تشکیلات نیمه اشتراکی آن هم از نوع متافیزیکیش مشغول به کار شدم !
قبلا هم گفتم دوستانم آنجا بودن و خیلی دوستشان داشتم.
نمی توانستم در خواست شان را رد کنم.تازه هم یه تجربه بود برای من و هم آنها اصلا نمی دانستند مرام نیمه اشتراکی چه هست حالا چه رسد به متافیزیکیش وگرنه با یک نفر مانند من صحبت نمی کردند چه رسد دعوتش کنند به همکاری!
همونطوری که خیلی ها سایه ام را با تیر می زدند و منتظر فرصتی که کارم را یکسره کنند.و تو شاید نمی دانستی این داستان را هیچ وقت!
جوان بودیم و پاک و هزار آرزوی کوچک و بزرگ برای خودمان و آنجللند.
تازه مگر مجال فعالیت در جای دیگری برای من و دیگرانی چون من وجود داشت!؟
خودت که میدانی چگونه ما صاحب جمهوری متافیزیکی دمولند شدیم.
کوتاه کنم عزیزم. قرار بود برای نشریه شاخه دانشجویی حزب یک اسم خوب و پر مفهوم انتخاب کنیم که هم به عنوان حزب نزدیک باشد و هم
بیانگر آرمانها و آرزو هامان.
چندین نام زیبا و پر مفهوم بر گزیده شده بودند از میان اسامی پیش نهادی که یکی از انها هم ((آسمان آبی)) بود.
آن زمان به نظرمان خیلی زیبا بود.
چیزی که در دمولند هرگز وجود نداشت! و ما همیشه در حسرتش بودیم، یک آسمان آبی!بدون هیچ پسوند متافیزیکی یا غیر متافیزیکی برای دمولند.
باکسر! رفیق خوبم که رئیس سازمان دانشجویی بود و می دانست نظر من هم به همان نام است ، برگشت به روی من گفت:بنجامین همین نام قشنگ است نشریه را با این عنوان چاپ می کنیم.
من هم در حالی که راضی بودم و قبلا هم در مورد اسامی مختلف نظر ها را بررسی کرده بودیم و می دانستم بیشتر دوستان موافق این نام هستند برای تمرین درس دمکراسی و قابل لمس کردن احترام به نظر دیگران و حق انتخابشان.
پیشنهاد برگذاری یک رای گیری برای عنوان نشریه را کردم که علارقم مخالفت باکسر که حوصله این بازی ها!! را نداشت به اصرار من قرار رای گیری گذاشته شد.
و من یکی از تجربه های بزرگ زندگیم را که چون کابوسی خنده دار! همیشه در خاطرم مانده را بدست آوردم در آن روز .
روز رای گیری در حالی که همه چیز آماده بود که بین یکی دو عنوان زیبا و مناسب با رای همه اعضا یک نام برای نشریه انتخاب شود.
ناگهان خانمی! از دوستانمان در حزب پیشنهاد عجیبی ارائه کرد که من را شوکه کرد.
از چنان بانویی! چنین پیشنهادی انتظار نداشتم !((سی قطره باران))
سنگینی نگاه خشمناک باکسر را بر روی خودم حس می کردم.
باید اعتراف کنم هیچ وقت نتوانستم بفهمم که در ذهن خانم ها چی میگذرد!
و نتوانستم بفهمم از چه زاویه ای به دنیا نگاه می کنن !
همیشه فکر می کردم و هنوز هم .البته نه به استواری گذشته، که فکر کردن و تعقل، فکر کردن است و تعقل .مرد و یا زن ندارد.
اما اکنون متوجه شده ام که اگر چه فکر فکر است و تعقل تعقل .
اما جنسیت در نوع نگرش افراد به موضوع شاید بی تاثیر نباشد.
اما حیف که دیر متوجه این واقعیت ساده شدم .
در هر حال در برابر این پیشنهاد عجیب و نگاه های خشمگینانه باکسر و یکی دو دوست دیگر روحیه خودم را حفظ کردم.
مطمئن بودم دوستان عاقل تر از آنند که مسائل احساسی و غیر حزبی و غیر تشکیلاتیشان را وارد چنین موضوع مهمی بکنند.چند روز بود که صحبت کرده بودیم در مورد ارتباط و زیبایی بصری و مفهومی نام ((آسمان آبی)) با ((آسمان آبی برای دمولند متافیزیکی)) که نام حزب بود.
و چه اسامی زیبای دیگری که به خاطر همین ویژگیهای نام منتخب کنار گذاشته شده بودند و در این روز قرار بود از میان آن عنوانهای زیبا
کاربردی ترینش رسما انتخاب شود که ناگهان سی قطره باران! مانند ضربه پتکی بر سرم مطرح شد.
دود از کله ام بلند شد وقتی نتیجه آرا را خواندیم.
سی قطره باران با اکثریت مطلق رای آورد.
من تعجب کرده بودم حتی همان دو سه نفر دوست نزدیکمان هم که خشمگینانه به من نگاه می کردند اگر رای شان با ما بود نباید این اتفاق می افتاد.
به دست و پا افتادم که اشتباه شده و برخی متوجه نبودند و برخی اعضا نبودند و باید مجدد رای گیری شود و در مورد اسامی کمی توضیح بدهیم که چرا برخی اسامی بهتر است و ....و اینکار شد اما چشمتان روز بد نبیند
چه سخنوریها و مدافعات برای سی قطره باران
پیشنهاد دهنده محبوب ما! نشسته بود نرم نرم گیلاس آبمیوه اش را مزه مزه می کرد و دوستان ما سخت مشغول دفاع.
می خواستم گیلاس آبجویم را محکم بزنم تو سر موریل!که ای نا مرد تو چرا!؟
به خاطر یک سنجاق سر! یک پاساژ را که به آتش کشیدی!
اما مبحوت این تراژدی مزحک بودم .
نتیجه رای گیری دوم هم همان بود که اول بود.
دیگر به باکسر نگاه نمی کردم.
فقط حیران به موریل نگاه می کردم که کماکان مشغول بود به ...
نمی توانستم باور کنم و از خشم به خود می پیچیدم.
اتاق بر سرم خراب شده بود.
برای اولین بار از دمکراسی و رای آزاد بدم آمد!!
هر چند می دانستم که نه دمکراسی بد است نه رای آزاد.
این ما بودیم که بد بودیم، ما دمولندی هایی که نمی توانستیم و نمی دانستیم چگونه باید استفاده کنیم از آزادی و دمکراسی.
این ما دمولندی هایی که در خفا به سیاستمدارها فحش و ناسزا می گفتیم و در رویشان لبخند و مدحشان می کنیم که چه فرزانه اید!و اصولا یک مشت خائن و دزد بی سواد و بی فرهنگ را که معلوم نیست از کجا آمده اند!!!به عنوان سیاستمدار می شناسیم و نمی دانیم که اولین اصل ویژگی برای یک سیاستمدار! شرافت است که حاکمان دمولند از آن بی بهره .
آنجلای عزیز می دانم می فهمی از چه صحبت می کنم!
من خر بودم!
که در آن روز و روزهای بعد از سی قطره باران و سی قطره بارانها دفاع نکردم که هیچ در برابرشان هم ایستادم.
با این اعتقاد احمقانه که مسائل شخصی و عاطفی را نباید در مسائل سیاسی و فکری یا حتی کاری دخالت داد.
آنجلای عزیز چرا من اینگونه فکر میکردم !؟
و چرا تو عزیز مرا از این حماقت بیرون نیاوردی!؟
تویی که می توانستی!؟
چرا من فکر می کردم برای بعضی کارهای شخصی! که با خوب یا بد بودنش کاری ندارم باید رفت به بار یا کاباره و یا نایت کلاپ و...
یا حتی اگر من و تو نامزد می شدیم آن عاشقانه هامان را باید می آوردیم در خانه و زندگی شخصیمان !؟
چرا من فکر می کردم که مدرسه و دانشگاه و حزب و تشکیلات و مجله و یا محل کار جای این کارهای عاشقانه نیست!؟
چقدر احمق بودم !
بعدها وقتی بسیار دیدیم که در انتخاباتی بسیار مهم تر از انتخاب عنوان نشریه آسمان آبی که در آنها سرنوشت یک شهر یا ملت دمولند متافیزیکی مطرح بود ناگهان خانم ها یا آقایانی ناشناس ! بدون سابقه مفید و اجرایی!و حتی با سوابقی کمی عجیب وغریب! فقط به خاطر زیبایی صورت یا لباس و تیپ در جایگاهی قرار می گرفتند که به خواب شبشان هم نمی دیدند آن جایگاه را !
توانستم حق بدهم،
به آن موریل!عزیزم که سالها پیش حتی حاضر نبود برای شرکت در یک جلسه نیم ساعته دو خیابان راه برود و هزار بهانه می آورد در حالی که در همان زمان هزار کیلومتر راه طی می کرد و چند روز الافی برای دیدن صورتی که پیشتر فقط صدایش را شنیده بود.
آنجلای عزیزم
اگر برایم بنویسی که حتی دوستم بنجامین!هم از من عاقل تر بود من ناراحت نمی شوم. اما یاد آوری آنچه گذشته خصوصا پاره ای مسائل چون همین خاطره که برایت گفتم برایم بسیار درد آور است .دیگر نمی توانم در مورد تجربه دمکراسیمان چیزی بنویسم، یادم که می آید بیشتر شرمنده می شوم.
راستی یادت هست چند روز بعد نشریه دانشجویی حزب آسمان آبی برای دمولند متافیزیکی چاپ شد.
نامش را به یاد می آوری!؟
((آسمان آبی!!!))
دوست دار همیشگی تو بنجامین.
+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 15:2
توسط
فریاد
موضوع:
نامه هایی از دمولند متافیزیکی|