تبليغاتX
فریاد آرام
امشب ده شب از ساختن این وبلاگ میگذره.

و چه ده شب طولانی بود این انتظار،که بتونم زودتر بیام میان هموطنام تا ببینم میتونم مخاطبی برای حرفام پیدا کنم یا هنوز خوامم.

دوران کودکیم شیرین ترین روزگار عمرم بود و هست.هیچی نمی فهمیدم و شاد و خرم می دویدم و از در و دیوار بالا میرفتم و بازی میکردم.دنیا مال من بود،یک دوچرخه کوچک،چند تا تیله و یک تفنگ که با یک تیکه چوب خودم درست کرده بودم.

اما نوجوانی کمی متفاوت بود،شده بودم خوره کتاب.هر چی دستم می رسید می خوندم،باید اعتراف کنم اون موقع بیشتر کتاب می خوندم تا حالا.میدونم وحشتناکه اما چه می شه کرد واقعیته.همون موقع بود که حرفهای گنده تر از دهان زدنم شروع شد.رفته بودم تو خودم ،با هم سن و سال هام بازی نمی کردم و البته کارا های اونا را هم نمی کردم.اما تا دلتون بخواد تفکرات و نظریات عجیب و غریب داشتم،یک بازی خطرناک هم داشتم که تغییر دادن بعضی چیزها در خیالاتم بود.جرات نمی کنم بگم به چه چیزای فکر می کردم .می ترسم جنگ جهانی سوم شروع بشه!اما باور کنید تفکرات و نظریاتم بیشتر شبیه تفکرات گاندی و ماندلا بود نه هیتلر و استالین.اما خوب ابزار و وسیله رسیدن به اونا همون ابزار و وسائل هیتلر و استالین بود.نمی دونم شاید هیتلر و استالین هم آدمای خوبی بودن و تفکرات و اهداف خوبی داشتن اما ابزار و وسایلشون مناسب نبوده!!!

اما باور کنید حالا دیگه مثل اون موقع ها فکر نمی کنم .قسم می خورم،به تمام مقدسات .باور کنید خیلی فرق کردم،شاید بزرگ شدم!

آخرای دبیرستان و اوایل دانشگاه اوضام بدتر شد.اون موقع زیاد فکر می کردم.شاید بگین فکر کردن که بد نیست.الان توضیح میدم ،مشکل من این بود که بیشتر از اینکه بخونم فکر می کردم و بجای اینکه بخونم و فکر کنم ،فکر می کردم و می خوندم.مثلا در مورد مفاهیمی مانند اسلام ،دمکراسی،آزادی،لیبرالیسم و...چند تا کتاب و مقاله که می خوندم فکر می کردم مطلب را گرفتم .می نشستم به فکر کردن و تجزیه و تحلیل کردن و سبک و سنگین کردن درستی و نادرستی اونا.جالب این بود هر کسی هم با من صحبت می کرد فکر می کرد من هزار تا کتاب خوندم ،در حالی که نخونده بودم.

من فقط اونقدری می خوندم که فکر می کردم مطلب را گرفتم .و در عجب بودم از بعضی افراد و همکلاسیهام که صدها کتاب می خوندن اما به نظر من هیچی نمی فهمیدن .امروز داشتم تو روزنامه دنیای اقتصاد یک نقل قول می خوندم از انگلیسیها به این مضمون:

((دانش ناقص، خطرناک است))

هنوز هم نمی دونم دانش من ناقص هست یا دانش اونا!؟!؟

تنها مطلبی که کمی امیدوارم می کنه اینه که استادام از من راضی بودن ،فکر کنم راه را درست می رفتم!هم اینجا باید یک عرض ارادت خدمتشون اظهار کنم،بیچاره ها خیلی به خودشون زحمت می دادن تا مسائلی که الان برام از بدیهیات زندگی هست به من بقبولانند و بفهمونند باورهای غلطم را که فکر می کردم وحی منزلند!

درس و دانشگاه که تموم شد ــ بنا به دلائلی مایل به ادامه تحصیل نبودم ــ تراژدی زندگی من هم شروع شد.خلاصه بگم به تنها چیزی که تا اون موقع فکر نمی کردم این بود که یک روز سر از بازار در بیارم.اونم نه بازاری که تنها جرمش دروغ و کلک و حسابگری و مال اندوزی بود ،بلکه بازاری که دستش در جنایت بزرگتری درگیر بود!!!

اما چرخ روزگار بعد از چند سال سرگردونی منو انداخت وسط بازار.

حالا نه من به درد بازار می خورم ،نه بازار به درد من .دارم دست و پا می زنم.اما این دست و پا زدن یک فایده داشت،اینکه فهمیدم همه بازاریها آدمای بدی نیستن و میانشان میشه انسانهای وارسته هم پیداکرد.حالا دیگه اون نگاه قدیم را به بازار ندارم.

قدیم ترا تو دوران دانشگاه شصتم خبر دار شده بود که ممکنه اون چیزی که امروز فکر می کنم کاملا درسته ،بعدها بفهمم درست نبوده و برعکس.به همین خاطر تو نوشتن و اظهار نظر کردن کمی محتاط بودم .نه اینکه بترسم ،نه اتفاقا از هیچ کس و هیچ چیز نمی ترسم .نهایتش مردنه ،الان هم با مرده فرقی ندارم،چون زندگیم با اون چیزی که از زندگی می دونم خیلی فاصله داره .اما موضوع اینه که می ترسم حرفی بزنم یا روی نظری پا فشاری کنم و از زندگی و آبروم هزینه که بعدها پی ببرم اشتباه بوده و هیچ ارزشی نداشته!

از این رو بود که با خودم قرار گذاشتم ــ اون موقع ۲۱ یا ۲۲ سالم بود ــ تا چهل سالم نشده هیچ صحبتی و نظری ندم،بعد از ۶۰ یا ۶۵ سالگی هم دیگه اظهار نظر نکنم و باز نشسته بشم!آخه همون موقع در اثر تجربیات و مطالعاتم! به این نتیجه رسیده بودم انسان تا ۳۵ یا ۴۰ سالگی هر چقدر هم دانا و عالم باشه باز هم خامه و از پختگی و تجربه و اعتدال محروم .بالای ۶۵ سال هم که یواش یواش مخش از کار می افتد و فسیل میشه ،باید بره استراحت و نهایتش راهنمایی و مشاوره بده.

البته اون موقع قرار بود درس بخونیم و مبارزه کنیم و لیدر بشیم و سری تو سرا در بیاریم!!!

اما حالا که هیچی نشدیم و فعلا شاگرد حجره حاجی و نهایتش یک حجره دار.فکر کنم بشه کمی تعدیل کرد .راستیتش می ترسم به ۴۰ سالگی نرسیده غزل خداحافظی را بخونم و شما عزیزان را از نظریاتم محروم.حالا چند سال مونده به چهل سالگی ،عیبی نداره قرار نیست که وکیل یا وزیر بشم.

اما هنوزم سر حرفم هستم و معتقدم کار مدیریتی در رده های بالای سیاسی ،اقتصادی ،فرهنگی و ... در گشورها باید در اختیار افراد آگاه و وارد به امور بین سن چهل سالگی تا شصت سالگی قرار بگیره وگرنه ...

نمونش همین انقلاب خودمون که یک طرف یک مشت جوان و بعضا بچه های تازه به دوران رسیده و نا آشنا به هیچ چیز!!!ــ یعنی هیچی بلد نبودن حتی در رشته خودشون هم بعضا فارق از تحصیل نشده بودن و بگذریم که بعضی هاشون هم اصلا ...ــ یک طرف هم ...

نتیجش هم همینه که می بینید!

بگذریم !!!

حالا فهمیدین چرا می گم از من نپرسید چه کسی هستم

و نخواهید همون کس باقی بمونم !؟!؟! 


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:27
توسط فریاد موضوع: |

faryadaram

فریاد

faryadaram

http://faryadaram.blogfa.com

فریاد آرام

فریاد آرام - بیو گرافی از یک فریاد آرام!

فریاد آرام

از من نپرسیدچه کسی هستم.
و از من نخواهید همان کس باقی بمانم.
(میشل فوکو)

اگرچه این جمله فوکو را دوست دارم و با تمام وجود،احساس و لمسش!! کرده ام.
اما
دوست دار و وامدار مدرنیزم و آورده هایش هستم،خوب یا بد.
و
نه سیاست مدارم ،نه شاعر،
سعی می کنم انسان باشم.
انسانی عاشق نوع بشر و وطنم.
و شاید اگر فرصتی بود سایر خواستنیهای انسانی!


دوستان عزیز
در صورت تمایل به تبادل لینک من را در جریان بگذارید.
خوشحال می شوم.


سیاست نوشته های یک نیمه شاعر

فریاد آرام

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog